اندرزنامهها يا سيرالملوک از مهمترين متوني هستند كه در طول تاريخ ايران براي تأثيرگذاري بر رفتار حاكمان و شاهان شكل گرفتهاند. از سياستنامه خواجه نظامالملك تا نصيحهالملوك غزالي، اخلاق ناصري خواجه نصيرالدين طوسي و بسيار متون ديگر در اين ژانر نگاشته شدهاند. كتاب نصايح شاهرخي تأليف جلال بن محمد قائني، از متون كمتر شناخته شده اين ژانر است كه در دوره تيموري و در زمان شاهرخ نگاشته شده است. اخيرا اين كتاب به تصحيح غلامرضا اميرخاني از سوي موسسه پژوهشي ميراث مكتوب چاپ و روانه بازار شده و در اختيار مخاطبان و محققان قرار گرفته است. به اين بهانه، روزنامه «اعتماد» گفتوگويي با اين محقق تاريخ انجام داده است تا با چند و چون شكلگيري اين اثر و اهميت آن بيشتر آشنا بشويم. مصحح نصايح شاهرخي كه به طور تخصصي دوره تيموريان در تاريخ ايران را كار كرده و در اين گفتوگو نكات مهمي را درباره اندرزنامهنويسي، بهويژه در دوره تيموري و همچنين ويژگيهاي دوران شاهرخ بيان كرده است.
براي مقدمه بفرماييد چه شد كه اين كتاب را براي تصحيح انتخاب كرديد؟
من از سال ۱۳۷۶ شمسي درباره دوره دوران تيموريان مطالعه ميكنم. رساله كارشناسي ارشد و دكتراي من متعلق به همين دوران تاريخي بوده است. به همين جهت تمايل داشتم متني را هم از اين دوره تصحيح كنم. از طرفي هرچقدر به قبلتر بازگرديم، يعني سدههاي ميانه و قبل از آن، متون مهمِ تصحيحنشده كمتر ميشود. به همين دليل به دنبال متن مهمي در اين دوران بودم كه آن را تصحيح كنم. اين متن را از خيلي سال پيش ميشناختم و در برخي تحقيقات هم ديده بودم كه محققان از اين متن استفاده كرده بودند. از آنجا كه اين كتاب تنها يك نسخه منحصربهفرد دارد كه در كتابخانه ملي اتريش نگهداري ميشود، در سفر شخصيام به اتريش در سال ۱۳۹۳ شمسي به كتابخانه ملي وين مراجعه كردم و در جريان تحقيقات خود چندين بار از اين منبع استفاده بردم تا اينكه به دوران كرونا برخورديم و فراغتي حاصل شد تا تصحيح كتاب را آغاز كنم. همچنين سه عامل مهم انگيزه من را براي اين كار بيشتر كرد: اولا با اينكه بخش زيادي از متن كتاب، شايد حدود يكسوم آن، عربي است، اما به هر حال متن كتاب فارسي است. نكته دوم اين است كه ژانر نصيحتنامهنويسي در قرن نهم خيلي كمرنگ است و نكته سوم اينكه به لحاظ جغرافيايي، اين اثر در هرات و خراسان نوشته شده كه حوزه مورد علاقه من است.
به لحاظ تاريخي، نويسنده كتاب نصايح شاهرخي چه ضرورتي احساس كرده بود كه اين كتاب را تأليف كند؟
محمد قائني يك فقيه و به تعبيري يك واعظ و در دورهاي هم محتسب بوده است. ميدانيم كه بحث احتساب در تمدن اسلامي چقدر مهم بوده است و در برخي از دورهها قدرت زيادي داشته است. در متون ادبي ما گاهي شاهد نوعي نگاه منفي به محتسب هستيم؛ براي مثال همان شعر معروف پروين اعتصامي: محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت/ مست گفت: اي دوست! اين پيراهن است، افسار نيست! معلوم نيست كه پادشاه وقت از قائني خواسته باشد كه اين متن را بنويسد يا اينكه خودش اين تصميم را گرفته باشد، اما به هر حال آنچه نوشته است مورد حمايت پادشاه، يعني شاهرخ، بوده است. با اينكه در مقدمه كتاب بسيار از شاهرخ تمجيد و ستايش ميكند، اما در ادامه ميبينيم كه جاهايي هم هست كه از او انتقاد ميكند و اين در نوع خود امري بديع است. بايد بدانيم اين متن مربوط به دوران مدرن نيست، بلكه متعلق به دورهاي است كه حاكم همه چيز، اعم از جان و مال انسانها را در اختيار داشته است. از اين منظر وقتي كسي ميتواند آشكارا انتقاد خود را مطرح كند، نشان ميدهد كه نويسنده در دربار و دستگاه حاكميت هرات موقعيت بالايي داشته است.
ما ميدانيم كه نصيحتنامههاي زيادي در قالب متون مختلف در تاريخ ايران نگاشته شدهاند؛ آيا تنها روي بحث مخاطب حاكم تمركز دارند يا مردم را هم پند و اندرز ميدهند؟
متوني مانند آثار ماوردي و متوني كه در ميان اهل سنت و به زبان عربي نوشته شدهاند، بيشتر خطابشان با حاكم است. موضوع به موقعيت محتسب در جامعه بازميگردد. كساني كه كار احتساب را انجام ميدادند، درواقع بيشتر با مردم سروكار داشتند؛ براي مثال، جلوگيري از لهو و لعب، برخي بزهكاريها يا حتي نظارت بر بازار. ما در متون اسلامي ميبينيم كه محتسب در بازار حضور داشته و حتي بر پوشانده بودن ظرف شير هم نظارت ميكرده است. به طور كلي اگر به دوران صدر اسلام بازگرديم، ميتوان اين تفكيك را قائل شد كه در ميان اهل سنت، امر به معروف و نهي از منكر بيشتر متوجه مردم بوده است، اما در مكتب و مذهب اهلبيت، نگاه بيشتر متوجه حاكم است؛ يعني مخاطب امر به معروف و نهي از منكر، حاكم است. نمونه آن نيز امام حسين(ع) است كه با قيام خود قصد امر به معروف و نهي از منكر داشت. امروز هم بحث بر سر اين است كه آيا امر به معروف و نهي از منكر محدود به مردم است يا حاكم را هم شامل ميشود و آيا مردم اين حق را دارند كه زمامداران را نصيحت كنند يا نه؟ اين كتاب متني مذهبي است مبتني بر آيات، روايات و فقه حنفي، اما در نهايت مخاطب آن حاكم است.
آيا ميتوان اين كتاب را يك شيفت پارادايم از ياساي مغولي به قوانين اسلامي دانست؟
بله قطعا؛ اصلا خود نويسنده در جايي از مقدمه ميگويد كه قرار است اين متن رسوم مغولي را براندازد. او در تعريف و تمجيد شاهرخ ميگويد كه شاهرخ آمد و انواع رسوم و مالياتهاي مغولي را از بين برد و شريعت را جايگزين آنها كرد. يعني ما اينجا با يك شيفت پارادايم روبهرو هستيم. ميتوان گفت اين دوره تاريخي يك دوران گذار است؛ به اين معنا كه از زمان تأليف كتاب تا سقوط حكومت ايلخاني نزديك به 80 سال گذشته است، اما همچنان بسياري از احكام و قوانين مغولي بر جامعه حاكم بودهاند.
حتي همزمان با اين دوره، پسر شاهرخ كه در ماوراءالنهر، يعني سمرقند، حكومت ميكند، فضاي متفاوتي را رقم زده است. فضاي سمرقند با هرات متفاوت است؛ الغبيگ تمايل دارد كه از احكام مغولي تبعيت كند، برخلاف شاهرخ كه چندان پايبند آنها نيست و فقيهان نيز نگاه مثبتي به الغبيگ ندارند. به نظر ميرسد قدرتي كه فقيهان در هرات دارند، در جاهاي ديگر وجود ندارد. اينجا دقيقا با يك تغيير پارادايم مواجه هستيم و اين كتاب نيز يكي از آغازگران اين روند است. به هر حال، شاهرخ حدود 40 سال حكومت ميكند و در طول اين 40 سال، آداب مغولي تا حد زيادي كمرنگ ميشود.
آيا اين شيفت پارادايم را بايد تغييري به سمت اسلاميت دانست يا به سمت ايرانيت؟
اين كتاب كاري با ايرانيت ندارد، بلكه بيشتر يك شيفت پارادايم به سمت شريعت اسلامي و اسلاميت است. هرچند كه يك قرن بعد، ايران از فضاي اسلاميت وارد فضاي تشيع با قرائت ايراني ميشود كه مربوط به دوره صفوي است. اما بحث ايرانيت موضوعي است كه همزمان با اين كتاب در هرات جريان دارد. نكته مهم اين است كه در اين دوره، جريان اسلاميت و ايرانيت با يكديگر تضاد و تقابلي ندارند. جريان فقهي بيشتر تقابلش با تصوف و عرفان است. در دربار هرات، ايرانيت و اسلاميت در اين زمان هر دو در كنار هم پيش ميروند. شاهرخ كه علاقهمند به امور فقهي و ديني است، مسير خود را دنبال ميكند و از سوي ديگر، پسر او بايسنغر به دنبال دغدغههاي ايرانيت است. شاهنامه بايسنغري در همين زمان شكل ميگيرد و ادب فارسي بهواسطه او قدرت ميگيرد. در اينجا شاهد تقابلي نيستيم؛ شاهرخ راه خود را ميرود و بايسنغر نيز راه خود را.
آيا ميتوان گفت كه حكومت مغولي و ايلخاني به شكلگيري نوعي ايرانيگري در تاريخ ايران كمك كردهاند؟
ايرانيگري از دوران مغول تشديد شده است. بعد از اينكه خواجه نصيرالدين طوسي وارد تشكيلات هلاكو شد، تأثيرات عميقي بر جاي گذاشت. اگر بخواهم سه سياستمدار را نام ببرم كه در تاريخ فرهنگ ايران تأثيرگذار بودهاند، يكي از آنها همين خواجه نصير است. او بالاخره توانست مغولان را در خدمت فرهنگ ايران قرار بدهد. در تشكيلاتي كه هنوز مسلمان نشده بودند، آنها را وادار ميكند كه رصدخانه بسازند، بسياري از كتابها را در بغداد پس از سقوط خلافت نجات ميدهد و خود نيز آثار متعددي تأليف ميكند. از همان دوران ميبينيم كه توجه به شاهنامه بيشتر ميشود. نخستين شاهنامه مصور معروف، موسوم به شاهنامه «دموت» كه بسيار هم شناخته شده است، متعلق به دوره ايلخاني است. از اين دوران شاهد آن هستيم كه فارسينويسي بسيار رايج ميشود. يعني در اين زمان، مساله ايرانيت شدت بيشتري ميگيرد.
ما ميدانيم كه متن كتاب نصايح شاهرخي به فارسي است و همانگونه كه گفتيد، جزو نخستين متون فارسي در اين حوزه در اين قرن محسوب ميشود. آيا ميتوان اين كتاب را نشانه آغاز دوره ايرانيگرايي دانست؟
خيلي با اين نظر موافق نيستم؛ چون هنوز حدود يكسوم آن عربي است و متشكل از آيات و روايات است. اما ميتوان اين گونه نگاه كرد كه در همين دوران، متون فقهياي نوشته ميشود كه به فارسي مسائل را توضيح ميدهند. در تحقيقات معاصر، مانند پژوهشهاي ملكالشعراي بهار، همواره اين پرسش مطرح ميشود كه چرا در ماوراءالنهر اين همه اهتمام به فارسيگويي و فارسينويسي مشاهده ميشود. مهمترين متن ترجمه شده به فارسي كه ما آن را تقريبا نخستين متن فارسي اين دوران ميشناسيم، تاريخ بلعمي است كه ترجمه فارسي تاريخ طبري (هرچند با اضافات و حذفيات) به شمار ميرود. اين موارد نشان ميدهد كه توجه به فارسينويسي از قرون سوم و چهارم وجود داشته است، اما اين روند در دورههاي بعد ادامه پيدا ميكند و قدرت و سرعت بيشتري ميگيرد. با اين حال، مشروعيت حكومت در دوره تيمور از مغولان كسب ميشد. تيمور كه خود مغولي نبود، لقب «گوركان» (به معناي داماد) را براي خود برگزيد. اما در دوره شاهرخ، اين مسائل تقريبا كنار گذاشته ميشود. درواقع شاهرخ ديگر مشروعيت خود را از مغولان كسب نميكند.
يكي از مباحث مهم كتاب، مباحثي است كه به اسماعيليان ميپردازد. اگر امكان دارد كمي درباره اين موضوع صحبت بفرماييد.
درواقع يكي از مهمترين و در عين حال بكرترين نكات اين كتاب، اطلاعاتي است كه از زمان خود ارائه ميدهد. نويسنده اهل قائن است؛ منطقهاي كه به قهستان معروف است و در جنوب خراسان قرار دارد. او اطلاعاتي از زادگاه خود ارائه ميدهد كه تقريبا براي نخستينبار مطرح ميشود. در اين بخش، اطلاعات دستاولي درباره اسماعيليان ارائه شده است. در متون رسمي آن دوره، اسماعيليه به شدت منفور شمرده ميشوند و حتي از واژه «ملحد» براي اشاره به آنها استفاده ميشود. به همين دليل، ما اطلاعات دقيقي از اسماعيليان در آن دوره در اختيار نداريم. نويسنده در جاهايي از متن، به نوعي اعتراف ميكند كه اسماعيليان هنوز قدرت دارند و از اين سخن ميگويد كه همچنان درآمدهاي خود را به قلعههاي اسماعيليه ارسال ميكنند و از آنها حمايت مالي دارند. اين اطلاعات از جمله مطالبي است كه به طور انحصاري در اين كتاب آمده است و از اين حيث، براي شناخت اسماعيليه پس از سقوط الموت، منبعي بسيار مهم به شمار ميرود. ما درباره اسماعيليه پس از دوره مغول اطلاعات بسيار محدودي داريم، اما اين كتاب دادههاي مهمي را در اختيار ما قرار ميدهد.
سوالي كه اينجا پيش ميآيد اين است كه آيا اين نصيحتنامهها يا اندرزنامهها كه مخاطب آنها حاكمان بودهاند، تأثيري بر روند و رفتار حاكمان داشتهاند؟ آيا اساسا به اين متون توجه ميكردهاند؟
اينكه پادشاهي اين متون را ميگرفته و مطالعه ميكرده است، چندان دور از ذهن نيست، اما شاهرخ در ميان پادشاهان ايراني يك استثنا به شمار ميرود. او فردي بود كه بسيار مقيد به قوانين مذهبي بود؛ به زيارت ميرفت، در نماز جماعت شركت ميكرد و مطلقا در دربار او شرابخواري وجود نداشت، در حالي كه تيمور، پدرش، در اثر افراط در شرابخواري از دنيا رفت! به نظر ميرسد شاهرخ، به واسطه رعايت اين امور، نسبت به محتواي اين كتاب نيز بيتوجه نبوده است. در چند جاي كتاب مثالهايي آورده شده كه نشان ميدهد شاهرخ توصيههاي نويسنده را پذيرفته است. براي نمونه، در جايي شاهرخ دستور ميدهد گروهي را به ماوراءالنهر تبعيد كنند. گويا نويسنده در نماز عيد از پادشاه خواهش ميكند كه اين افراد را مورد عفو قرار بدهد و پادشاه نيز اين درخواست را ميپذيرد. شاهرخ فردي كتابخوان نيز بوده است. ما سندي در اختيار داريم كه در همين كتابخانه ملي موجود است. نسخهاي منحصربهفرد از آثار حافظ ابرو در اختيار داريم كه در زمان شاهرخ نگاشته شده است. اينكه شاهرخ اين كتاب را خوانده، از كجا معلوم ميشود؟ از آنجا كه در ميانه كتاب، شاهرخ در حاشيه نسخه يادداشتي نوشته است. اين تنها نمونه دستخط شاهرخ در سراسر جهان است؛ در حد يك خط با جوهري به رنگ قرمز. در اين يادداشت اشاره شده كه در آن مجلس دو دانشمند، ازجمله امام محمد غزالي و شخص ديگري، حضور داشتهاند. همين نكته نشان ميدهد كه شاهرخ فردي اهل علم بوده است.
به طور كلي، فضاي دوره تيموري چنين بوده است. تيمور، با وجود آنكه سراسر عمر خود را صرف جنگ و كشورگشايي كرده بود، در ملاقاتش با ابنخلدون ـ كه شرح آن در فصل پاياني كتاب العبر آمده است ـ نشان ميدهد كه از اطلاعات تاريخي بالايي برخوردار بوده است. ديگر پادشاهان تيموري نيز بدون استثنا باسواد و اهل هنر بودند كه اوج آنها الغبيگ است؛ شخصيتي كه در زمان خود رياضيدان و منجمي برجسته به شمار ميرفت. به طور كلي، خاندان تيموري از اين منظر در تاريخ ايران پديدهاي قابلتوجه محسوب ميشوند.
براي تصحيح اين كتاب از چه منابعي استفاده كرديد؟ اگر امكان دارد كمي درباره منابع توضيح بفرماييد.
براي تصحيح يك متن تاريخي در اين دوره، لازم است با متون متعددي آشنا بود و آنها را با دقت مطالعه كرد؛ منابعي مانند ظفرنامه شامي، ظفرنامه علي يزدي، مجموعه آثار حافظ ابرو، كتاب مهم مطلعالسعدين و مجمعالبحرين، حبيبالسير و ديگر آثار مشابه. البته خود نويسنده كتاب كمتر از متون تاريخي استفاده كرده و بيشتر از متون فقهي، حديثي و تفسيري بهره برده است. شناخت اين متون بسيار زمانبر بود و نياز به تحقيق و جستوجوي فراوان داشت. برخي از منابع را حتي با جستوجوي گسترده در ميان علماي اهل سنت نيز نتوانستم به طور دقيق شناسايي كنم. با اين حال، كار مثبت نويسنده اين بوده است كه در مقدمه كتاب، بيشتر منابعي را كه از آنها استفاده كرده، نام برده است.
مرتضی ويسی
منبع: روزنامه اعتماد


