چهارم شعبان، دقیقاً هزار و هفت سال از غروبِ جسمانیِ یکی از درخشانترین اخترانِ آسمانِ معنویتِ ایرانی، شیخ ابوسعید ابوالخیر میهنی (۳۵۷-۴۴۰ ق) میگذرد. او نه فقط یک صوفی، بلکه یک نظریهپرداز پویای شخصیت و مصلحی اجتماعی بود که توانست غبارِ عزلت و انزوا را از چهرهی عرفان بزداید و آن را به «متنِ زندگی» و «خدمت به خلق» پیوند بزند. ابوسعید با زبانی که بویِ عشق و تسامح میداد، آیینی بر پایهی محبت بنا کرد که در آن، کرامتِ انسان والاترین ارزش محسوب میشد. در حالی که بسیاری از فلاسفه و متکلمانِ همعصرِ ابوسعید، شخصیتِ انسان را امری ثابت و از پیش تعیینشده میپنداشتند، ابوسعید ابوالخیر دیدگاهی شگفتانگیز و مدرن ارائه داد. او ساختارِ شخصیتِ انسانی را در یک کلمه خلاصه میکرد: «جریان داشتن». در نظام فکری او، انسان یک موجودِ «تمامشده» نیست، بلکه فرآیندی مداوم از «شدن» است.
شیخِ میهنه بر این باور بود که حرکت و پیشروی، عینِ ذاتِ بشر است و نیازی به محرکِ بیرونی ندارد، چرا که روحِ آدمی ذاتاً بیقرار و در جستوجوی کمال است. آنچه در این میان اهمیت مییابد، «توجیه جهت حرکت» است. او تبیین میکرد که جهت این حرکت دائم را اهداف و الگوهایی تعیین میکنند که انسان مجذوب آنها میشود. اگر الگوهای انسان کوچک و حقیر باشند، دامنه رشد او محدود میشود و اگر بر الگوهایی بزرگ و لایتناهی (همچون صفاتِ الهی) تکیه کند، گسترهی رشد او بیکران خواهد بود. این نگرش پویا، انسان را از بنبست یأس میرهاند و او را مسئول دائمی ساختن «خویشتنِ خویش» معرفی میکند.
عرفانِ در میدان؛ نفی انفعال و اصالت مسئولیت اجتماعی
یکی از بزرگترین سوءتفاهمها دربارهی عرفان اسلامی، متهم کردنِ آن به گوشهنشینی و بیتفاوتی نسبت به سرنوشتِ جامعه است. اما سیرهی ابوسعید ابوالخیر، ابطالگر بزرگ این فرضیه است. یافتههای دقیق تاریخی و بررسی «فتوتنامهها» نشان میدهد که عرفانِ او، جریانی کاملاً پویا و مسئولیتپذیر در قبال جامعه بوده است.
ابوسعید عبادت را صرفاً در ذکر و چلهنشینی خلاصه نمیکرد؛ بلکه یکی از عالیترین جنبههای دینداری را در «خدمت به خلق» و «شفقت بر بندگان» میدید. او به جای آنکه از بالا و با زبانی ثقیل و عبوس با مردم سخن بگوید، به میان آنها میرفت و با زبان دل آنها سخن میگفت. در مکتبِ او، عرفان نه یک دانش انتزاعی، بلکه یک «سبک زندگی» بود که ثمرهاش باید در بهبود روابط انسانی و کاهش رنج همنوعان دیده میشد. ابوسعید با نفی خودبرتربینی، نظام ارزشی جدیدی را پیریزی کرد که در آن، بزرگی هر فرد نه در ادعاهای معنوی، بلکه در وسعت سینهاش برای پذیرش دیگران سنجیده میشد.
پارادوکس اصلاحگری؛ تربیت غیرمستقیم
یکی از چالشبرانگیزترین ابعاد زندگی شیخ، نحوهی برخورد او با ناهنجاریهای زمانه بود. در روزگاری که محتسبان با خشونت و تندی به دنبالِ اصلاحِ جامعه بودند و اغلب موجبات بیزاریِ مردم را فراهم میکردند، ابوسعید مسیری کاملاً متفاوت و خلاقانه را برگزید. مسئلهی اصلی این است: چگونه عارفی که به تسامح و تسلیم مشهور است، میتواند به فریضهی «امر به معروف و نهی از منکر» پایبند باشد؟ پاسخ در «روش ملامتیگری رندانه» و «تربیت غیرمستقیم» او نهفته است.
ابوسعید به جای آنکه در جایگاهِ قاضی بنشیند و حکم صادر کند، با استفاده از ظرفیتهای فانتزی و شوخطبعی زبان عامیانه، به اصلاحِ افراد میپرداخت. او معتقد بود موعظهی مستقیم اغلب باعثِ گارد گرفتن و لجاجت مخاطب میشود، لذا به شکلی «متناقضنما»، با عدمِ مبادرت به امر و نهیِ سنتی، افراد را به سویِ خیر سوق میداد. او چنان با خطاکاران با کرامت برخورد میکرد که آنها از شرمِ این همه مهربانی، خود به خود عملِ نازیبا را رها میکردند. در واقع، ابوسعید این فریضه را به معنای گستردهیِ تربیتی و معنوی ارتقا داد؛ جایی که هدف نه تنبیه، بلکه بیداریِ جانِ آدمی بود.
ابوسعید و جادهی خودشکوفایی؛ پیوندِ عرفان با روانشناسیِ کمال
امروز که نظریات «روانشناسی انسانگرا» و دیدگاههای کسانی چون آبراهام مزلو در جهان طنینانداز است، بازخوانی سیرهی پیر میهنه شگفتانگیزتر مینماید. مزلو در نظریهی خودشکوفایی، ویژگیهایی را برای انسانهای رشدیافته برمیشمارد که گویی دقیقاً بر قامتِ ابوسعید ابوالخیر دوخته شده است. یکی از این ویژگیها «ساختار منشی مردمگرا» است.
نتایجِ واکاویهای مدرن در زندگی شیخ نشان میدهد که او فارغ از پیشانگارههای طبقاتی، جنسیتی و… با مردم ارتباط میگرفت. او «مفاهیم بنیادین انسانی» را تنها محک تمایز میان افراد میدانست. در نگاه او، کسی شکوفا است که از قید «من کاذب» رها شده و به «ما» رسیده باشد. ابوسعید با وجود آنکه با نخبگان علمی و سیاسیِ عصرِ خویش مصاحبت داشت و این امر به پایگاه اجتماعیاش عمق میبخشید، اما هرگز اجازه نداد این جایگاه او را از تودهی مردم جدا کند. او با «خودآگاهی» نسبت به محدودیتهای بشری، همواره در پیِ یادگیری و رشد بود و اصلیترین ممیزهی او در تمام مناسبات، «عدمِ برتریجویی» بود؛ صفتی که گمشدهی جهان امروز و کلید طلایی سلامت روان است.
ساختار «منِ» مردمگرا؛ نفیِ فضلفروشی در حضور حقیقت
نکتهی کلیدی در شخصیتِ ابوسعید، تبیینِ یک نظام ارزشگذاریِ جدید مبتنی بر مسائلِ معرفتی و غیرظاهری بود. او به شدت با «فضلفروشی» و تکیه بر دانش رسمی بیروح مخالف بود. به همین دلیل است که تودههای مردم با اشتیاق وصفناپذیر در مجالس وعظ و تذکیر او شرکت میکردند؛ چرا که در کلام او خود را مییافتند.
او به جای آنکه از فاصلهای دور با مردم سخن بگوید، در کنارِ آنها میایستاد. جالب اینجاست که او بر خلافِ بسیاری از مشایخ که به دنبالِ مریدپروری بودند، تلاش میکرد تا فردیت و استقلال فکری پیروانش را حفظ کند. این همان چیزی است که در روانشناسیِ مدرن تحتِ عنوان «تسهیلگری» به جای «تحمیلگری» شناخته میشود. ابوسعید به عنوان یک مرشد معنوی، تنها راه را نشان میداد و معتقد بود که هر انسان باید مسیر «شدنِ» خود را با تکیه بر پویایی ذاتی خویش طی کند.
میراثِ پیرِ میهنه برای انسان معاصر؛ معنویتی از جنسِ زندگی
در پایان، باید بر این نکته تأکید کرد که هزار و هفت سال پس از درگذشتِ ابوسعید، او همچنان زنده است؛ زیرا اندیشهی او بر ستونهای «انساندوستی»، «شادی» و «تغییرِ مداوم» استوار است. جهان امروز که در چنبرهی اضطرابهای وجودی، تنهایی مدرن و شکافهای عمیق انسانی گرفتار شده، بیش از پیش به جرعهای از جام «سُکرِ خراسانیِ» بوسعید نیازمند است. میراث او به ما نهیب میزند که معنویت، فرار از مسئولیت نیست؛ بلکه توانمند شدن برای عشق ورزیدن به جهانی است که گاه بسیار بیمهر مینماید.
مرضیه نگهبان مروی
منبع: ایبنا

