برایم عید نوروز در سالهای کودکی ارج و منزلت و جایگاه خاصی داشت. پس از مراسم دید و بازدید و سفره هفت سین و اسکناس نو و کفش و لباس عید ؛یکی از زیباترین و مهمترین مناسک، رفتن به خانه آقای دکتر سادات ناصری همسر دخترخاله مادرم بود. از سالهای کودکی برای مراسم عید یا منظورهای دیگر به آنجا میرفتیم. خانهای بود متفاوت با هر جای دیگر، از دم در ورودی حیاط، استاد به استقبالمان میآمد. من که کودکی پنج شش ساله بودم را همسان بزرگترها تحویل میگرفتند و با القابی بسیار شیرین و غرور آفرین میخواندندم. خنده از لبانشان دور نمیشد.
ممکن بود داخل پذیرایی یا دور میز ناهار خوری میهمانان جلیل القدری نشسته باشند. . .
ولی هر میهمان جای مخصوص خود را داشت. آقای دکتر پدر و مادرم و مرا در اتاق پذیرایی مینشاندند. اتاق همیشه غرق در نور بود، این پرنوری شاید از آن رو ضروری و همیشگی بود که آنجا خواندن رفتار دائم بود و گاهی متنها ریز نویس، مخدوش و محو بودند. تابلوهای خطاطی و نقاشیهای مینیاتور اینجا و آنجا یا به دیوار آویخته بودند یاروی طاقچههای دیواری مطبق و میزهای قلمکار بر پایه ایستاده بودند. تابلوی بزرگی بر بالای ویترین بلورها و قلمدانهای رنگارنگ به دیوار تکیه داشت. تابلور از رنگهای زنده به امضای بهزاد بود، آقا و خانم جوانی را با لباسهای شاید قرنها پیش مرسوم ایران به نقش آورده بود، مثل بیشتر نقاشیهای سبک ایرانی بی رعایت بُعد و خطوط طبیعی، اما چشم دوزنده و حس اینکه اینجا که آمدی بناست به مهر پذیرایی شوی.
در اتاق پذیرایی آقای دکتر، دیوار خالی نمیدیدی. هر بخش دیوار بغل به بغل از تابلوهای خوشنویسی، عکسها، قابهای خاتم با نقاشی مینیاتور، نامهها، گواهی نامههای تحصیلی و تقدیرنامهها پوشیده شده بود. چیزی که همیشه توجهم را جلب میکرد، گواهی فارغ التحصیلی خانم اختر کبیریان سپاسی -مادر آقای دکتر به تاریخ ۱۳۰۰ هجری شمسی (؟) بود، پنج سال پیش از تولد اولین فرزندش -دکتر سید حسن سادات ناصری، که پدر در شناسنامه سید حسن نامش گذارده بود و مادر نام ناصر را خواسته بود. در مستندات نام سید حسن ماند و در خانه و بین خویشان و یاران آقاناصر صدایش کردند.
روزهای عید و دید و باز دید صدای زنگ خانهی آقای دکتر کمتر از دقایقی خاموش میماند. بین آمد و شد میهمانها آقای دکتر با چشمان تیزبین و زیرک از پشت عینک دقیق به چهره ات مینگریستند و چیزی از تو میپرسیدند تا به گفتگو بیایی. نگاه عمیقشان فراموش ناشدنی، برایم مظهر دانش، مردمداری، شور و فروتنی ماند. گاهی برای خواندن مطلبی، عینک خود را از چشم بر میداشت و صفحه کتاب را به چشمهایش میچسباند.
به محض ورود در خانه بویی از درس و کتاب و دانشگاه به مشامت میرسید. بوی کتاب، کاغذ و جوهر که با بوی زندگی به هم میآمیخت. بوی عود و اسپند ودود توتون کاپیتان بلک پیپ. فقط روزهای دید و بازدید رسمییا میهمانیهای با قرار قبلی مبلها و صندلیها خالی از کتاب و کاغذ بود. باقی ایام بر هر جا و گوشهای از اتاق میهمانخانه کتابها و برگهای نگارش از دیوان حافظ و شاهنامه و قصص الخاقانی و نسخههای پرشمار دیوان صائب تبریزی گسترده بود. بو و روح فرهنگ ایرانی از هر گوشهای از اتاق میتراوید. موزهی عشقی بود از حماسههای شاهنامه، از دلاوریهای رستم، از نجابت سهراب. آثار خط و مجسمه و نقاشی از سند تا فرات جانت را تسخیر میکرد.
پرهای طاووس، قطعات عاج و آبنوس تحفههای دانشجویان هند و پاکستان بر رفها نشسته بود. فضای اتاق با آثاری از سند تا فرات خیالت را به دورانهای ایران پهناوری میبرد که زبان فارسی گویای اندیشه و شور ادبا و هنرمندان بود. میهمانانی که آنجا میدیدم هریک نقش دیگری بر ذهن و روحم به جا میگذاردند. آقای دکتر الهی قمشه ای، دکتر ناصرالدین صاحب الزمانی، دکتر منوچهر آدمیت، دکتر اسماعیل حاکمی، دکتر سجادی، دکترمهدی محقق، دکتر سید محمود نشاط را اول بار در خانه استاد دیدم.
در امتداد اتاق پذیرایی، میز ناهار خوری درازی قرار داشت، آنهم جز میهمانیهای رسمیکه برای پذیرایی شام و ناهار استفاده میشد، همیشهی اوقات پر از کاغذ و کتاب بود و عدهای استاد و محقق دورش نشسته بودند و مشغول تصحیح و نسخه برداری و نسخه خوانی دواوین بودند.
چطور میشود این همه میهمان و دوست و رفیق داشت ولی بازهم به پذیرایی و میزبانی عید و مراسم نوروز رسید. در بین گفتگوها همیشه از دیوان کوچک بغلی شان که با چرم آبی رنگ صحافی شده بود، پس از آنکه عینکشان را بالای پیشانی میگذاشتند، میخواندند.
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریدهی عالم دوام ما
در بینابین اینها اگر از اتاق آن سو از او پرسشی داشتند و یا رفع ابهامیلازم داشتند با جان و دل پاسخگویشان میشد.
روی میزهای پذیرایی انواع شیرینیهای سنتی، سوهان و باقلوای یزدی چیده شده بود. نقل بید مشک ظرف بلور پایه دار صورتی رنگی را پر کرده بود. پستههای کله قوچی در ظرف کریستال بزرگی کوت شده بودند. قالیچههای کوچک با نقشهایی از آرامگاه حافظ و فردوسی یا طرح صورت نگاری یا شعری از شاعری نامداری روی مبلهای استیل چوبی پهن بود. چشمهایم محو تماشا و خواندن نقشها و نوشتههای قالیچهها میشد که گوشهایم با صدای آقای دکتر با یاداوری خاطرهای یا تفسیری از شعری مرا در دنیای دیگری سفر میداد.
در معرفی استادان، دوستان و دانشجویان حاضر آن چنان از عشق و ادب و احترام مایه میگذاشتند که شان و مقام هر کس فزونی میگرفت و نوبت به من که میرسید در پوست خود نمیگنجیدم. چطور آدمیمیتواند اینگونه به دوستان و اطرافیان خود پر وبال دهد. هر که را معرفی میکردند از کارهای فرهنگی و سمت دانشگاهی یا ادبی شان میگفتند. اگر دانشجویی در آن جمع بود، دکتر و استاد دکتر اینده ادبیات میخواندندش. اگر کتاب و مقاله تازهای از میهمانی روی میز و در نزدیکی بود، پیش میآوردندو به همگان نشان میدادند.
گاه مستقیم با من هم سخن میشدند و از درس و مدرسه و بعدترها دانشگاه و بیمارستان سوال میکردند. گاه از شعرهایی که از حفظ داشتم، میپرسیدند و میگفتند : “آیا حاضری برای جمع بخوانی؟”اینگونه بود که اولین جرقههای عشق به ادب و زبان فارسی در من جوانه زد.
اگر در میان گفتگوها نیاز به مراجعه به کتاب یا مجلهای قدیمیمیشد، در یک چشم بر هم زدن از کتابخانه شان در اتاق روبرو یا اتاقهای طبقه دوم خانه، کتاب را مییافتند و با چشم ریزبینشان بخش مربوط را میخواندند.
قدری که آرام میشدند، چای را در استکان کمر باریک به یک جرعه سر میکشیدند و با جملهای محبت آمیز به همسرشان اجازهی آتش زدن سیگاری را میگرفتند و به آن پکهای عمیق میزدند. در ین سالها بارها سیگار را ترک و باز برقرار کرده بودند. سالهای آخر زندگی دیگر سیگار نمیکشیدند.
اولین دورهی فرهنگ ۶ جلدی معین و دورهی کامل فرهنگ دهخدا را که با جلد چرمیقرمز صحافی شده بود را آنجا دیدم ؛گوش تا گوش دور اتاق ناهارخوری چیده شده بود. همیشه هراس داشتم به این کتابها دست بزنم. با اینهمه چندباری پیش آمد که با اجازهی استاد بی آنکه به کتابی دست بزنم، آنها را نگاه کنم.
چیزی که هیچگاه نتوانستم با خود کنار بیایم و شگفت زده نشوم، حافظه بسیار قوی و ذهن پویای استاد بود. هر متن و هر شعری را فورا به یاد میآوردند و گاهی تفاوت واژهها را در هر نسخه بدل یاداور میشدند. چگونه آدمیمیتوانست آن قدر شعر فارسی و عربی از بحر ؟داشته باشدو بتواند یک نفس بخواند.
او دستی قوی و دانشی گسترده از زیر و بمهای تاریخ ادبیات این مرز و بوم داشت. سال تولد و فوت هر شاعر و ادیب و معاصرانش را اگر ثبت مستندی وجود داشت، از حفظ بود.
در عالم شعر علاوه بر چهار ستون سخن فارسی یعنی فردوسی، سعدی و حافظ و مولوی به شعرای سبک هندی به ویژه صائب که دیوان اورا جمع آوری، تصحیح و آمادهی طبع کرده بود، علاقه فراوان داشت. بسیار اتفاق میافتاد که ابیاتی ملیح به طریق ارتجال میگفت به ویژه به بحر متقارب به شیوه شاهنامه که همین حاکی از عشق و ذوب او درین گنجامه پارسی بود.
مسجد دانشگاه تهران
چند روزی پیش از ۱۴ بهمن ۱۳۶۸ هنوز در اوج شور و زندگی دیده بودیمشان که هجدهم بهمن ۱۳۶۸ نا باورانه به مراسم ترحیمشان در مسجد دانشگاه تهران نشستیم. با سوگی جانکاه و دلی افسرده به دانشگاه تهران آمدیم. از انجا که خانه پدریم در خیابان قدس یا آناتول فرانس سابق بود، خیلی زود قبل از شروع مراسم رسیدم. تاج گلها و پارچه نوشتههای تسلیت وارد مسجد میشد از دانشکدههای ادبیات دانشگاه تهران، دانشگاه علامه طباطبایی، دانشگاه آزاد اراک، دانشگاه کاشان، همکلاسیهای دبستان شرف و همکاران و دانش آموختگان دبیرستان حکیم نظامیقم و مروی تهران، وزارت امور خارجه و سفارت افغانستان. . . لحظه به لحظه بر جمعیت دانشجویان، استادان، دوستان و خویشاوندان افزوده میشد. عکس آقای دکتر در قابی خاتم در دست یکی از دخترانش بود که اندوهبار وارد بخش زنانه مسجد شد.
چندین نگهبان با اونیفورم یکدست دانشگاه تهران روی پلههای ورودی به محوطه مسجد ایستاده بودند و جمعیت را راهنمایی میکردند. صدای تلاوت قرآن بلند شد. برادر م و من در قسمت مردانه کنار در ورودی همراه آقای دکتر بهرام سادات ناصری فرزند و آقایان علی منصور و محمد مسعود سادات ناصری برادران استاد، و استادان دانشگاه به ترتیب صف کشیده بودیم، از یکی از ورودیها به هشتی باز جلوی دانشگاه مردی خمیده با گیسوانی بلند و صورتی در هم رفته مردی وارد شد، روی صورتش که دقیق شدم، دیدم که بزرگمرد مهدی اخوان ثالث است، سلامش کردم و با ته لهجه مشهدی پاسخ گفت. همینکه به نزدیکی فرش ورودی جلوی مسجد رسیدیم، آقایی داشت کفشهایش را در میآورد که اخوان دولا شد و کفشهای اورا جفت کرد و دیگر نتوانست از جایش بر خیزد، مجددا زیر بغلش را گرفتم و با کمک گرفتن از یکی دیگر از حاضران توانستیم ایشان را بلند کنیم. اخوان کفشهایش را در آورد و با قدمهای آهسته و دولا دولا داخل مسجد رفت، از آن رفتار حیرت زده مانده بودم.
بعد از سخنرانی چند نفر از استادان و همسفران آقای دکتر در سفر افغانستان نوبت به خواندن متن نوشته نوشین سادات ناصری یکی از دخترانشان که سالها پس از آن همسرم شد، رسید. چون متعارف نبود و هنوز نیست که در مسجد خانمها بر منبر سخن بگویند، آقایی از منسوبان داوطلب خواندن متن شدند که چندان با خط و ربط نوشته آشنا نبودند و معنی پار های از قسمتها نارسا میشد ؛بعدها به نظرم رسید که به جا بود من خود داوطلب خواندن متن همسر اینده ام میشدم.
شهریور سال ۱۳۶۶ بود که روزی پیش از ظهر برای تبریک قبولی نوشین سادات ناصری در کنکور سراسری و ورودش به دانشگاه تهران با گلدانی گل در خانهی استاد را زدم. انگار که در روزهای تعطیل کلاسهای دانشگاه، درس و گفتگوها به اتاق پذیرایی آقای دکتر منتقل شده بود ؛جمعی آنجا حاضر بودند و استاد مرا هم کنارشان نشاندند و گفتند :”آفرین بر شما آقای دکتر(آن روز من سال سوم پزشکی را تمام کرده بودم )که با تلاش و پشتکار مثل برادرانتان توانستید، طب قبول شوید. برای ناهار جمعی ماندند و استاد مرا هم سر میز نگهداشتند. آرام آرام که میهمانان غیر خویشاوند خداحافظی کردند، خانم آقای دکتر و دختران هم نزد ما آمدند، ماهی از جشن ازدواج دکتر بهرام گذشته بود و فیلم عروسی شان تازه آماده شده بود؛برایم جالب بود که استاد چه با گشاده رویی مرا در خلوت خانواده کنار دخترشان پذیرفتند و همگی به تماشای فیلم نشستیم و در خلال تماشا در هر بخشی از فیلم از طنز و لطافت طبع بیحد استاد برخواردار میشدیم. آن روز بیشتر فهمیدم چرا خانهی استاد همیشه پر از میهمان است؛ محضرش چنان شیرین و جذاب بود که هر که به قصد دمیسلام و ارادت واردمیشد، نمیتوانست زود ترکش کند و در خلوت آرامَش گذارد.
به راستی، آشنایی و مجذوبیتم به آقای دکتر از کتابها و آثار مکتوبش شروع نشده بود؛ شیفتهی منش او شده بودم و پس از آن هر چه با نامشان همراه میشد را پی میگرفتم. در نزدیکی خانه ما در خیابان وصال شیرازی کتابفروشی با ویترینی چوبی و طراحی خاص بود، جنب آنجایی که امروز سازمان انتقال خون برپاست. نام فروشگاه کتاب کتاب آزاد متعلق به خانم اتحادیه بود. عنوان کتابها و چینش آنها به گونهای بود که رهگذر را دعوت به خواندن میکرد. هر بار از آنجا رد میشدم اندکی می ایستادم و جلد کتابی از آقای دکتر را تماشا میکردم، *سرآمدان تاریخ و فرهنگ ایران در دوره اسلامیبخش نخست *. افسوس که در دوره نوجوانی فکر میکنی همیشه فرصتی هست، آن کتاب فروشی باقی و آن کتاب همیشه آنجاست و یک روز میتوانی بروی و بالاخره آنرا بخری. با گذر ایام نه کتاب بر ویترین و نه کتابخانه باقی ماند. سالها بعد جلدی برگ برگ شده از آن کتاب به دستم رسید. کتابی است تالیف استاد که در آذر ماه ۱۳۵۳ توسط شورای عالی فرهنگ و هنر مرکز مطالعات و هماهنگی فرهنگی به شماره ۱۵ منتشر شده است. دکتر سادات در مقدمه کتاب نوشته اند که “در آذر ماه ۱۳۵۱ دکتر ذبیح الله صفا تلفنی از من خواستند تا فهرست نامهای از هزاران تن سرآمدان فرهنگ و تاریخ ایران را در دوره اسلامیبه دید و دیدار و گزینش خود به ویژه از روی کتاب تاریخ ادبیات ایران بیرون آورم و سال به جهان آمدن و در گذشتن آن نام آوران را به تاریخ هجری قمری و میلادی به درستی پیدا کنم و به ترتیب الفبایی منظم داشته و به دبیرخانه شورای عالی فرهنگ و هنر تقدیم دارم و خواستند تا در این کار، بی آنکه جانب دقت را از دست دهم، بر سرعت بیفزایم و به یک دو ماه جدول گونه یی در جزوه یی مختصر به تالیف آورم. نظر استاد را که به روزگاران کیمیا اثر یافته ام به جان و دل پذیرفتار آمدم و دوست یگانه و فاضل گرانقدر جناب منوچهر آدمیت که نمودار تمام عیار نام ستودهی خویش است در این مهم از دل و جان مرا یاری نمود و در همان مدتی که مقرر بود، کاری در خور آماده و تقدیم گشت.
در این گزینش یا به گزینی، کوشیدم رادمردانی را که به فرهنگ گسترده ایران به معنی عام کلمه خدمتی والا کرده اند و در پیشبرد دانش و ادب و هنر و اندیشه و همت و مردم دوستی و میهن دوستی، کوششی ثمربخش و گرانمایه داشته اند، به اختصاری که شاید معرفی کنم، البته این بزرگان بسیار بیشتر از هزارتن و چندین هزار تن هستند ولی در آن فرصت اندک و پیمانی که با شورای عالی فرهنگ و هنر داشتم، بی آنکه در پی استقراء و استقصاء باشم، شماره سرآمدان را در این کاری که میکنم به بیش از یکهزار و پانصد تن بلکه نزدیک به دو هزار تن رسید. ”
در مجلد اول استاد ۷۱۳ تن را نام برده اند و در ادامه نوشته اند : در این تالیف هر سرآمدی از مردم ایران بزرگ بی در نظر گرفتن موقعیت اجتماعی و دانش و فن کاری که در آن کوشیده است و والایی یافته به ترتیبی که یاد شد، در پی هم آمده، اعم از آنکه دانشمند، فیلسوف، فقیه ادیب، شاعر، صوفی، نقاش، موسیقیدان، خطاط، معمار، نیکوکار، پهلوان، سردار، شهریار، مرخ، جغرافیدان یا سیاستمدار یا فدایی و فداکار نسبت به مردم کشور خود بوده است. ”
به اینجای مقدمه که میرسم همان منش رفتار در معاشرت با آدمها را در روش گزینش و تحقیق دکتر سادات میبینم. همان برابر نشاندن آدمها از جنسهای گوناگون در هر مقام در خانه اش را در کنار هم فهرست کردن خادمان فرهنگ در کتابش میبینم.
در خطوط مقدمهی کتاب سرآمدان آن چنان لایههای شخصیت و سبک نگارش و نثر او در تاثیرم میگیرد که باز ادامهای از همان مقدمه :
” با این همه چه بسیار بزرگانی را یاد نکرده ام که از بزرگی و سرآمدی از مردمیکه در اینجا فراهم داشته ام، کمینداشته اند و از بعضی هم بزرگتر و سرآمد تر بوده اند. بی هیچ گمان آنانکه ازین پس بدین کار خواهند پرداخت، با ژرف نگری بیشتر با برافزودها و فروکاستهای درخور بر رونق آن بسی خواهند افزود. ”
و سپس استاد با فروتنی در ادامه میافزایند :” در نگارش این نامه به منش خود، نهایت بیطرفی و انصاف را معمول داشتم و جانب احساسات و عواطف را بدان حدی که در توانم بود و زیبنده تحقیقی درست مینمود، فرو گذاشتم و تنها شدت تاثیر و نامداری خدمتگزاری بهتری و برتری و مهتری هریک از سرآمدان را به نظر آوردم. در این نوشته گاهی اگر کسی را عیبی بوده است و دانسته ام بر من ثابت شده و یادآوری آن لازم مینموده است، از آوردن آن عیب و زشتی که پوشندهء خوبیها و نامداری او نیست، روی در نکشیده ام.
اما مراجع و مآخذ : در دادن مآخذ به هیچ روی کوتاهی نشد و اگرچه بعضی از کتب مشهور و استوار چون تاریخ ادبیات در ایران، فرهنگ معین، دائره المعارف فارسی، آتشکده آذر، کارنامه بزرگان ایران، تاریخ خوشنویسان، اطلس خط، تاریخ موسیقی درگیر کتب ادب، تاریخ رجال از عمده مآخذ بشمارند ولی اگر در این کتاب به تورقی بازنگریسته شود، دانسته خواهد شد که مآخذ آن از چند صد تالیف در میگذرد و از آن همه بدقت در پایان هر شرح حال بهنگام استفاده یاد شده است. ”
اما استاد عزمی بالاتر از مجلد اول مجموعه داشت که به انجام نرسید و مصداق همان بیتی شد که در متن مقدمه آورده اند :
ای بسا آرزو که خاک شد.
خاطراتی نقل به مضمون از زبان استاد به باز گفت خواهر گرامیشان خانم عصمت السادات سادات ناصری :
“روزی از منزل مادریم در میدان شاپور، سوار اتوبوسی شدم که به ایستگاه ماشینهای تهران به قم میرفت. چون شاگرد اول دوره لیسانس دانشگاه شده بودم برای آنکه بتوانم هم به عنوان دبیر خدمت سربازی کنم و هم تحصیل فوق لیسانس را ادامه دهم، تدریس در دبیرستان حکیم نظامیقم برایم مقرر شد. دبیرستان حکیم نظامیبه عنوان معتبرترین دبیرستان شهر قم در سال ۱۳۱۴ هجری شمسی به همت علی اصغر خان حکمت تاسیس شده بود. دبیرستانی با دانش آموختگانی پر افتخار و دبیرانی که همان سالها یا سالهایی پس از آن استادان بزرگ دانشگاهها شدند. حضور ادیبانی نظیر دکتر مظاهر مصفا، دکتر حسین کریمان، دکتر بهرام فره وشی، دکتر امیر حسین یزدگری، دکتر محمدامین ریاحی به عنوان دبیران این دبیرستان گویی که آنجا را شعبهای از دانشکده ادبیات دانشگاه تهران کرده بود. در اتوبوس تهران به قم، کتابی در دست داشتم و مشغول خواندن آن بودم، بلیط ام را از قبل آماده کرده بودم و درجیب بالای کتم گذاشته بودم. شاگرد شوفر قبل از حرکت شروع به جمع کردن بلیطها کرد، من که غرق کتاب بودم، یک دفعه متوجه شدم خانمیچادری پهلوی دستم نشسته و به بلیط جمع کن میگوید :این بلیط من و این بلیط پسرم؛سرم را که بالا آوردم، دیدم مادر جان هستند که آهسته و بی سر و صدا بدون آنکه متوجه حضورشان شوم کنارم نشسته اند. گاهی میشد یک صبح زود به قم میرفتم و شب را هم آنجا میگذراندم و پس از پایان کلاس در روز بعد به تهران بازمیگشتم. در این دوره به دانش آموزان سال آخر دبیرستان فارسی و تاریخ ادبیات درس میدادم. ”
پارک لاله و راه رفتن آقای دکتر سادات ناصری
پارک لاله تقریبا بین خانهی ما و آقای دکتر سادات بود. مادرم هر روز صبح زود برای پیاده روی و دیدار دوستانش به آنجا یا همان پارک فرح قدیم میرفتند. مادرم تعریف میکردند ؛آقای دکتر هر صبح سر یک ساعت از دری که در خیابان حجاب بود، وارد میشدند و با عصائی در دست تند و شتابان، عصاچرخان با کیفی در دست به سمت در جنوبی پارک در بلوار الیزابت یا همان بلوار کشاورز میرفتند.
مادرم میگفتند :”بلافاصله از حلقه دوستانم جدا میشدم و چون قرقی خودم را به آقای دکتر میرساندم و همپای ایشان شروع به راه رفتن میکردم، برایم این همراهی ارزشمند بود. آقای دکتر از هر دری سخن میگفتند. همین که یک دور دور حوض بزرگ پارک را میزدیم. استاد خیلی تند راه میرفتند، آدمها برای آنکه پا به پایش روند گاهی به دویدن میافتند یا از او جا میماندند. میگفتند :”خانم سر ساعت باید سر کلاس دانشجویان دانشکده باشم و درس را شروع کنم. “در آن سالها دو فرزند آقای دکتر به فاصله چند سال دانشجوی دانشکدههای پزشکی و داروسازی دانشگاه تهران بودند. و مثل آقای دکتر ساعت ۸ صبح کلاس داشتند. اما استاد معمولا همیشه هم زودتر از خانه بیرون میآمدند و هم شتابانتر از در جنوبی راهی خیابان آناتول فرانس و قدس امروز میشدند و از در شرقی دانشگاه راه دانشکده ادبیات راطی میکردند. از نظرشان اینکه تعهد استاد برای سرساعت رسیدن سر کلاس بیشتر از دانشجو باشد، امری طبیعی و لازم بود.
روزهای پس از همراهی با استاد برای مادرم دلنشین بود. مهر قدیم خویشاوندی و جذبهی هر روز رفتار و گفتارشان از یادهای امروز و دیروز برای مادرم سفری کوتاه میشد از در شرقی پارک لاله تا نیمههای خیابان قدس جایی که مادرم به خانه بر میگشتند و آقای دکتر وارد محوطه دانشگاه میشدند.
شبی که خبر مرگ زودهنگامش به مادر م رسید ؛گفتند:”مثل راه رفتنهایش پر شتاب رفت. ”
خاطرهای از دکتر محمدتقی امامیخوئی
برایم تعریف کردند در کنگره بزرگداشت امیرکبیر که در آران برگزار میشد با استاد همسفر بودیم. یکی از شعرای پس از انقلاب که چندین سمت سیاسی و نظارتی و مبوعاتی نیز داشته اند، شعری بسیار طولانی و بلند خواندند و حاضران نیز آن چنان که مرسوم بود، تشویق کردند، صداها که خاموش شد، دکتر سادات ناصری با حاضرجوابی که جزئی از ذاتشان بود، رو به حاضران گفتند :” همیشه در طی تاریخ شاعرانی صله بگیر بوده اند. ”
سرگذشت استاد دکتر سادات ناصری
روی اولین سنگ مزار استاد تاریخ تولد اول اردیبهشت ۱۳۰۵ نقش بست، آنچه همسر ایشان بر اساس قول شفاهی استاد و مادر و برادران و خواهر آقای دکتر اظهار کرده بودند ؛هر چند در شناسنامه تاریخ تولدشان اول اردیبهشت ۱۳۰۴ شمسی در تهران ثبت شده است. پدر و مادرش هر دو دبیر و معلم بودند که نخستین بذر شوق معلمیرا در عمق جان فرزند اولشان به جای گذاشتند. دکتر سادات خیلی زود در ده سالگی پدر را از دست میدهد و فرزند ارشد مادر جوانش میشود که عهده دار پرورش او، دو برادر و دو خواهر کوچکترش میبوده.
مادر بزرگ پدری، در پرورش تنها یادگارهای پسر جوانمرگش که هنگام مرگ سی و چند ساله بوده، بذل محبت را روش خود ساخت، در تحسین و توجه فرزندان خردسال و پرو بال دادن به آنها همت بست. عروس جوان پس از مرگ همسر معلمیتمام وقت شد و مادر بزرگ دامن محبت را در غیبت مادر و نبود پدر گسترد. آقا ناصر (دکتر سادات ) پیش از آنکه سواد روخوانی شاهنامه و اشعار فارسی را کسب کند، پر شمار بیت از حفظ بود ؛ شیوهی خواندنش آنچنان محکم و جذاب بود که پیوسته همسالان، بزرگتر و کوچکترها را دورش حلقه میشدند. دبستان و دبیرستان را مدرسه شرف رفت. با همشاگردیهای دوران ابتدایی سالهای سال در اولین ۵ شنبه هر ماه دوره داشتند. آقای دکتر در داشتن انواع گوناگون دوستان همیشه غنی بودند؛یاران دبستانی، دوستان همدرس دانشکده و دانشگاه، استاد و معلمان قدیمش، شاگردان مدرسه مروی و حکیم نظامی، همکاران دانشگاهی، شعرای بزرگ که بی سمت دانشگاهی نزد او جایی بس محترم و والا داشتند و در انجمنها همنشین بودند، ناشران قدیم و جدیدش که اگر نشر اثر هم نافرجام میماند، الفتشان برقرار میماند. آقای دکتر برای همه این دوستیها در تمام عمر دقت و توجه بیدریغ میگذاشت. روانشاد عبدالرحیم جعفری بزرگ موسس انتشارات امیرکبیر در کتاب «در جستجوی صبح»
خاطرات عبدالرحیم جعفری، چاپ اول، بهار ۱۳۸۳ انتشارات روزبهان نوشته اند: “با دکتر سید حسن سادات ناصری توسط مهدی سهیلی آشنا شدم. آن سالها در دانشکدهی ادبیات از شاگردان استاد بدیعالزمان فروزانفر بود و در بعضی از مدارس تدریس میکرد، از مدرسان کلاسهای شبانهی دکتر خزائلی هم بود و به او ارادت میورزید. قامت متوسط، صورت نسبتا سفید و سبیلی چارلی چاپلینی داشت و گاهی مثل چارلی کلاه شاپو هم سرش میگذاشت. سخنانش با صمیمیت بود و به همه احترام میگذاشت. بسیار مبادی آداب بود و با شیوهای خاص و با ادب سخن میگفت و هنگام سلام و خداحافظی «چاکر شما هستم» تکیهکلامش بود. سالها بعد استاد دانشگاه شد و بين رجال ادبی گل کرد. کتاب منطق و فلسفه را با همکاری دکتر خزائلی تألیف کرد که توسط امیرکبیر چاپ شد. در تألیف یک دوره کتابهای فارسی برای دورهی اول دبیرستان با دکتر خزائلی و ایرج تیمورتاش و میرمیرانی و آقای عبدالباقی تنکابنی همکاری داشت که آن کتابها را هم امیر کبیر چاپ کرد. دکتر سادات به من پیشنهاد کرد که کتاب آتشکدهی آذر بیگدلی را که مدتها برایش وقت صرف کرده و زحمت کشیده بود چاپ کنم.
چاپ جلد اول آتشکدهی آذر را در سال ۱۳۳۲ به چاپخانهی گیلان سفارش دادم که هشت صفحه هشت صفحه حروفچینی میکرد و نمونه میداد؛ نمونههای اول و دوم را خودم غلطگیری و تصحیح میکردم و نمونهی نهایی را دکتر سادات میبرد و سهباره و چهارباره تصحیح میکرد و بعد از هفت هشت روز میآورد. چاپ سه جلد کتاب آتشکدهی آذر حدود پنج سال طول کشید، تا سال ۱۳۳۷! دکتر سادات وسواس عجیبی در کار تصحیح کتاب به خرج میداد و روی هر بیت و هر شعری نهایت دقت را به کار میبرد و مرتب به کتابخانههای مختلف مراجعه میکرد. یادم هست بیست سی صفحهای از جلد سوم کتاب مانده بود که دکتر سادات غیبش زد! حروف چاپخانه برای این کتاب محدود بود، وقتی چاپ صفحات حروفچینی شده طول میکشید کارگرها بیکار میشدند، باید هشت صفحهی چیده شده چاپ شود و بعد حروف آن را پخش کنند تا بتوانند دوباره هشت صفحه حروف بچینند، و چون در اثر وسواسهای دکتر سادات فرم حروفچینی شده معطل میماند این بود که هر از چند گاهی من دچار خشم و غضب مدیر چاپخانه و حروفچینها میشدم. آن سالها چاپ افست هنوز رواج پیدا نکرده بود و هزینهاش بسیار بالا بود؛ حتی برای چاپ مجدد هر کتاب بسیار مقرون به صرفهتر بود که کتاب را از نو با حروف سربی حروفچینی کنیم.
به هر تقدير، دو ماهی گذشت و باز از دکتر خبری نشد تا اینکه. . . روزی سر و کلهاش در کتابفروشی ناصر خسرو پیدا شد، شاد و شنگول! گفتم: «آقای دکتر، نگران شدم، خیال کردم مبادا خدای نکرده اتفاقی برایتان افتاده باشد!» آن سالها دکتر سادات هنوز ازدواج نکرده بود. دکتر با همان شیوهی مخصوص و آمیخته به ادب گفت: ««راستش، آقای جعفری، سر یک بیت از فلان شاعر گیر کرده بودم، مردد بودم، بعد شنیدم نسخهای از کتاب به خط خود بیگدلی در یزد نزد خانوادهای است. رفتم یزد. سرپرست خانواده نبود، یک هفتهای در آن شهر در مسافرخانه ماندم و منتظرش شدم تا آمد. . . کتاب او را گرفتم و تطبیق کردم. . . دیگر خیالم راحت شد، حالا دیگر مطمئنم!» من در عین حال که ناراحت بودم، از این همه دقت و وسواس و احساس مسئولیت لذت میبردم.
او بسیار مایل بود جلد چهارم آتشکدهی آذر را هم امیر کبیر چاپ کند، ولی من با توجه به آن سابقه و وسواس زیاد، با تمام ارادتی که به او و علاقهای که به ادامهی چاپ آن کتاب داشتم، پیشنهاد کردم که اول تمام کار کتاب را از مطابقه و مقابله و تنقیح متن انجام دهد و بعد کار حروفچینی را شروع کنیم که زود به سامان برسد. به هر حال دکتر سادات تا زنده بود نتوانست جلد چهارم را به چاپ برساند. ظاهرا مشغلهی زیاد مانع از این کار بود. چند سالی بعد از انقلاب در زمان حکومت نجیباللهخان در افغانستان از او دعوت شد که با چند نفر از استادان ادبیات به کابل برود و در یک سمینار دربارهی زبان و ادبیات فارسی سخنرانی کند. بعد از پایان سخنرانی حاضران در جلسه به شدت برای او ابراز احساسات میکنند، به حدی که دکتر سادات دچار هیجان میشود و ناگهان قلبش از حرکت باز می ایستد.
سادات مردی بود پاکدل و بی غل و غش. . .
جلد اول کتاب قصص الخاقانی را از مادر همسرم سرکار خانم حکیمه شریفیان ، همسر آقای دکتر سیدحسن سادات ناصری در سال ۱۳۷۱ دو سال و اندی پس از درگذشت استاد هدیه گرفتم ؛ کتاب در سال ۱۳۷۱ توسط سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامیچاپ شد. از مقدمه کتاب دریافتم، کتاب که تالیف ولی قلی بیگ شاملو در دوره صفویه است، بخشی از تاریخ مختصر صفویه است تا پایان شاه صفی از ۱۰۳۸ ه ق تا ۱۰۵۲ ه ف و تاریخ مفصلی از دوره شاه عباس ثانی از ولادت تا وفات این پادشاه در دامغان از ۱۰۵۲ تا ۱۰۷۷ ه ق ؛مشتمل بر یک دیباچه و سه باب و خاتمه یی محتوی بر سه تذکره که شرح احوال جمعی از دراویش و فضلا و شعرای آن دوره است. وجه تسمیه کتاب بنا به نوشته مولف آنست که :”چون این کتاب را در سال ۱۰۷۲ هجری قمری آغاز کرده است. نام آن را قصص الخاقانی گذاشته تا به حساب جمل با سال شروع تالیف برابر اید ؛هرچند درچند جای این تالیف سال ۱۰۷۶ ه ق را سال پایان کتاب نگاشته است ولی از آنجا وفات را در سال ۱۰۸۵ ه ق ثبت کرده اند ؛پیداست که تا این سال در تکمیل کتاب خویش کوشش کرده است. در مورد شرح حال مولف ولی قلی بیگ شاملو در مقدمه آمده که پدرش’مردی خداشناس و سرشناس بود، به سفر حج رفت و پس از زیارت خدا در مدینه درگذشت و در بقیع مدفون گشت. ولی قلی بیگ فرزتد وی در سال ۱۰۳۵ ه. ق. در هرات چشم بدین جهان گشود و هم در آنجا رشد و نما یافته است. . .
کتاب با متنی ادیبانه، درست و استوار در تاریخ صفویان و به تفصیل درباره عصر شاه عباس دوم صفوی و به تفصیل در زمینه فتح قندهار و پایداری بعد از فتح آن در برابر انبوه ارتش شاه جهان پادشاه مغولی هندوستان میپردازد. در جای جای کتاب نمونههای چشمگیری از نثرفنی نیمه دوم سده یازدهم هجری میتوان یافت و از لحاظ به کار بردن ترکیبها و واژههای عصری و نوساختهی زمان خود و به کار بردن صنایع بدیعی در نظم و نثر شایان پژوهشهای دقیق میباشد. همچنین برای پژوهشگران فرهنگ عامه منبعی سودمند و دلپذیر است.
طبع مولف شاعر به حماسه سرایی تمایلی ویژه دارد و کاملا آشکار است که فاضلی شاهنامه خوان و شاهنامه دان است.
دکتر سادات ناصری برای تصحیح و چاپ این کتاب از ۷ دستنویس استفاده کرده اند و در حواشی متن چاپ شده، تفاوتهای نسخ را بر شمردند.
کتاب قصص الخاقانی به تصحیح دکتر سادات سرنوشت عجیب و تلخی مییابد ؛ چاپ کتاب که در سالهای ابتدای دهه ۵۰ با انجمن آثار ملی قرارداد داشته تا سال ۵۶ به تاخیر میافتد با وقوع انقلاب اسلامیو تغییرات بنیادین در تشکیلات انجمن آثار ملی ؛قرارداد کتاب به وزارت ارشاد اسلامیمنتقل میشود ؛تغییر مدیریتها و انتقال مسئولیتها ادامهی کار چاپ را طولانی تر میکند ؛سال ۱۳۶۸ که استاد از دست میروند نزدیک به نیمیاز کتاب حروفچینی و درچند نوبت به تصحیح مصحح رسیده میشود ؛عاقبت سال ۱۳۷۱ اولین جلد کتاب چاپ میگردد در حالیکه گویی مانده کتاب از اخرین صفحه چاپ شده، شتابزده بریده شده است. دو سال بعد بخش دیگری از کتاب با عنوان جلد دوم چاپ میشود در حالیکه حدود ۳۰۰ صفحه از قطع کتاب از چاپ جا افتاده است.
دی ماه سال ۱۴۰۰ به تصادف در کتابفروشی کافه فلسفه چاپ دو جلدی از کتاب قصص الخاقانی را دیدم به تصحیح جناب آقای دکترسید سعید میر محمد صادق و چاپ انتشارات نگارستان اندیشه به سال ۱۴۰۰
خوشبختانه این چاپ کامل با فونتی خوانا و دلپذیر واجد فهرست اعلام با حضورمصحح حی و شایسته بر قفسه کتابفروشیها نشسته است. هر چند چاپ قصص الخاقانی به تصحیح دکتر سادات پس از مرگ استاد، در دوپاره با پارهای جا افتاده مایه دریغ و افسوس به ثمر نرسیدن کوشش سالیان استاد به همراهی تنی چند از دانشجویانش است ؛اما وجود این چاپ از متن کامل کتاب جای تبریک به مصحح ارجمند آن را دارد. شاید میشد که چاپخانه محترم وزارت ارشاد آرشیو اصل دستنویسها را در اختیار مصحح دوم قرار دهد یا ایشان را با خانوادهی استاد مرتبط کند و کارکوتاهتری برای تکمیل چاپ ناقص اثر استاد صورت گیرد ؛ چرا که بخشهای چاپ شده نسخه استاد و نسخه به تصحیح جناب آقای دکتر. . . بسیار همخوان و همانند و یکسان مینمایند.
اما شاهکار استاد و شاه بیت کتب تصحیح شده توسط ایشان کتاب آتشکده آذر تالیف لطفعلی بیگ بن آقاخان بیگدلی شاملو متخلص به آذر میباشد که در سال ۱۳۳۶ جلد اول آن را انتشارات امیرکبیر منتشر کرده است.
این کتاب شامل شرح حال و گلچینی از اشعار ۸۴۲ شاعر پارسی گوست.
بخشهای گوناگون این کتاب بدین قرار است :
پیش گفتار : مشتمل بر شمهای از تاریخ ۵۰ ساله نابسامانی ایران از حمله افغانها تا استقرار نظم در ایلات جنوبی ایران توسط کریم خان.
شعله :مشتمل بر اشعار شاهان و شاهزادگان ایران به ترتیب حروف تهجی.
مجمر اول : شامل شاعران متقدم ؛مجمر اول دارای ۳ اخگر است؛ اخگر اول شاعران ایران ؛اخگر دوم شاعران توران زمین ؛ اخگر سوم شاعران هندوستان.
مجمر دوم مشتمل بر شاعران معاصر نویسنده دارای دو پرتو است. پرتو یکم سخن سرایان معاصر نویسنده، پرتوی دوم حالات نویسنده و گلچینی از اشعار وی.
آتشکده آذر نخستین بار در کلکته به چاپ رسیده است. تصحیح استاد و چاپ آن تا پایان شاعران عراق عجم توسط استاد در سالهای ۱۳۳۶ تا ۱۳۴۰ توسط انتشارات امیر کبیر منتشر شد.
در مقدمه جلد اول کتاب که به قلم دکتر صادق کیا استاد دانشگاه تهران آمده است : از آتشکده آذر با همه شهرتی که دارد تاکنون متن استوار و پسندیدهای به چاپ نرسیده بود. دوست دانشمند مهربان آقای دکتر سیدحسن سادات ناصری که در روزگار تحصیل همواره از کوشاترین و برجسته ترین دانشجویان بوده اند و اکنون نیز با شوق فراوان سرگرم پژوهش و بررسی در زبان و ادبیات فارسی هستند یک سال است که برای فراهم کردن چنین متنی همت گماشته اند و مایه شادمانی است که اینک به چاپ نخستین بخش آن کامیاب گردیده و پژوهندگان و دوستداران ادب فارسی را به داشتن متن درستی ازین تذکره بهره مند گردانیده اند.
آقای دکتر سادات ناصری در چاپ این کتاب هرجا که لازم دانسته یا دسترسی به دیوان گویندگان داشته اند، متن شعرهای تذکره را با متن دیوانها برابر کرده و فرقهایی را که در میان بوده در پانویس یادداشت نموده اند، چنین کاری که وقت فراوان برده بسیار سودمند و ارزنده و بجا بوده است.
همچنین ایشان کوشیده اند که ذیل نام هر گویندهای همه نوشتههایی را که از او ذکری کرده یا درباره او و شعر و زندگانیش به گفتگو پرداخته است یاد کنند تا هر گاه خواننده جویا و خواهان آگاهی بیشتری باشد با برگشت به آن نوشتهها به دست آورد. دربسیاری جایها نیز خود بافزودن
یادداشتهایی در شرح حال و اندیشهها و شیوه آثار گویندگان و گشودن معنی دشوار برخی از شعرهای آن پرداخته اند. بدین روش ایشان نه تنها متن درست و استواری از تذکره آتشکده فراهم کرده بلکه با یادداشتهای فراوان خود تذکره تازه و سودمندی به دست داده که در آ نوشتههای فراوان با دیده بررسی و پژوهش دیده و یاد شده است و پژوهندگان ادب و شعر فارسی را از ن بهره بسیار تواند بود.
اما مقدمه جلد دوم که در سال ۱۳۳۷ و اوایل ۱۳۳۸ به قلم استاد علی اصغر حکمت چاپ شده، آمده است:
آذری که خداوند یزدان در آتشکده دل گویندگان سوخته چراغی که روشنگر گیتی در این تیره خاکدان به دست سخنوران برافروخته، جامهای که درزی جهان بر اندام چامه سرایان دوخته، همانا از بهترین خود. . . ؟ پیکر نگار هستی و از زیباترین پردههای هنروری آفریدگار کیهان است.
آذر بیگدلی نیز در آتشکدهی خود زبانهای از همان چراغ نمایان ساخته است که گاهی سوز آن آتشی بر خرمن هستی.
دلدادگان. . . ؟ و دیگرگاه پرتو آن تیرگی از دل دوستداران فرهنگ میزداید. بویژه در این روزها که خانه هنرمند دانشمند گرامیدکتر حسن سادات ناصری آن. . . ؟دیرینه را تازگی دیگری بخشیده و بر آن گفته کهن زیوری از نو افزوده است. آری در باغ دل انگیز فرهنگ پارسی آن درخت برومند را دست باغبانی چونین آرایشی چنان داده و گلها و میوهها به بار آورده است. چندان که به راستی میتوان گفت که : در نگارش سرگذشت زندگی بزرگان سخن و سنجش گفتههای ایشان و خنر در عراهم ساختن دست نبشتههای آتشکده و پژوهس در آنها و گردآوری نبشتهها و نامههای سخنوران رنج بیشمار برده اند، در بررسی روش چامه سرایان و شیوه سخن ایشان خون دلهای فراوان خورده اند.
سرمد قباد
