کد خبر:50007
پ
1424690

شوخی با فردوسی؛ طنز انتقادی یا تخریب نقد؟

طنز انتقادی وقتی شکل می‌گیرد که همیشه در عین باوری که به حرف خودمان داریم، ته دلمان بلرزد که شاید هم اشتباه می‌کنیم؛ طنز انتقادی واقعی از همین‌جا راهش را از طنزی که قصدش صرفاً ملوث کردن است جدا می‌کند.

میراث مکتوب- شل سیلور استاین کتابی دارد به نام «هملت به‌روایت مردم کوچه و بازار» که در آن، در عین شوخی با نمایشنامه «هملت»، این شاهکار شکسپیر را به زبانی خودمانی و جذاب بازگو کرده است. نمی‌دانم آیا وقتی متن اصلی این اثر اولین بار منتشر شده کسی در جهان انگلیسی‌زبان، به سیلور استاین بابت شوخی با شکسپیر خُرده گرفته است یا نه؟ چندان دور از ذهن نیست این‌که در کشورهایی که میراث فرهنگی در وضعیتی متزلزل قرار ندارد و اجرش بیش‌وکم محفوظ است و در معرض برخوردهای رسمی سلیقه‌ای هم نیست که یک روز بر عرش بنشیند و روزی دیگر بر فرش سقوط کند، شوخی با شکسپیر و «هملت» هم حساسیت و نگرانی چندانی برنیانگیزد و حتی بشود با خیال راحت به بچه‌ها پیشنهاد داد که برای خواندن نسخۀ به زبان سادۀ «هملت» سراغ کتاب سیلور استاین بروند. جدا از این، روایت سیلور استاین از «هملت» را می‌توان به‌عنوان یک اثر طنزآمیز هنرمندانه هم خواند و از طنز و شوخ‌طبعی ظریف آن لذت برد.

نکتۀ دیگر اما جنس شوخی است و اینکه بلد باشی چطور و با کجای متن شوخی کنی. اگر بپذیریم که شوخی نوعی از نقد است، فرق است میان آن‌که پس پشت چیزی را نمی‌داند و با یک مواجهۀ سطحی آن را نقد می‌کند با کسی که به قول معروف، تهِ چیزی را درآورده و می‌داند ارزش‌هایش در کجاست اما لازم می‌بیند به مخاطب یادآوری کند که هیچ متنی را نباید از گزند نقد دور نگه داشت و با هر متنی می‌شود شوخی کرد و آن را زیر شلاق پرسش‌های انتقادی گرفت.

شوخی زینب موسوی، معروف به «امپراتور کوزکو»، با فردوسی و «شاهنامه» اما از جنسی دیگر است. این شوخی، که در فضای مجازی پخش شده و واکنش‌های زیادی برانگیخته، هیچ نسبتی با طنازی ظریف سیلور استاین ندارد و طنزی بی‌مایه است که حرفی برای گفتن، حتی به‌قصد نقد، باقی نمی‌گذارد. زینب موسوی خوب معلوم است که پس پشت ماجرای «شاهنامه» را نمی‌داند و مثل خیلی‌ها که ته چیزی را درنیاورده‌اند و حتی به عمق آن نزدیک هم نشده‌اند و از چندوچونش خبر ندارند، چند صفحه‌ای از «شاهنامه» را خوانده و ذوق‌زده سوژه‌ای برای خوش‌طبعی پیدا کرده و آمده با آن لایک بگیرد. در واکنش به این شوخی خنک، عده‌ای خشمگین شده‌اند و عده‌ای هم گفته‌اند این هم بخشی از آزادی بیان است و باید به آن احترام گذاشت. در نقد چنین پدیده‌هایی باید در عین اتخاذ موضع انتقادی، از هم‌صدا شدن با مدافعان هیجان‌زده و سانتی‌مانتال که نقد نمی‌کنند و فقط متعصبانه دفاع می‌کنند پرهیز کرد چون این‌جور دفاع‌ها ضرری اگر برای فرهنگی که مورد بی‌حرمتی قرار گرفته (در اینجا فردوسی و شاهنامه) نداشته باشد، سودی هم به حال آن ندارد و چه‌بسا گروهی از این دست مخالفان خشمگین، در میزان آشنایی با آن‌چه موضوع بحث است (باز هم در اینجا فردوسی و شاهنامه) با شوخ‌طبعِ بی‌ذوقی که چم و خمِ شوخی را نمی‌داند، شباهتی هم داشته باشند. پس در نقد چنین پدیده‌هایی باید حسابت را از مدافعان احساساتی که یکباره برانگیخته می‌شوند و دو روز بعد هم ماجرا را فراموش می‌کنند، سوا کنی.

اما درباب آزادی بیان؛ به گمانم همیشه بهتر است به‌جای بستن یک دهان، راه برای باز شدن دهان‌های دیگر، چه موافقان، چه مخالفان افراطی و سانتی‌مانتال و چه منتقدان منطقی، گشوده باشد. اصلاً فرق منتقدانه به امور نگریستن با حکم‌های قطعی راجع به هرچیز صادر کردن همین است؛ منتقد، شکاک است و همین شک است که نقد را به روی دیگر سکه طنز، البته از نوع ظریف و رندانه و نقادانه آن، بدل می‌کند و باز همین شک است که حساب طنز انتقادی را از طنزی از جنس شوخی زینب موسوی با شاهنامه جدا می‌کند. این نوع دوم طنز، نه انتقادی بلکه دقیقاً نقطه مقابل نقد است و دست‌به‌کار تخریب نقد و تفکر نقادانه. تخریب طنز نقادانه، پشت نقاب چیزی که ادای طنز است و به واقع طنز نیست، روشی به‌غایت فریبکارانه‌تر از حمله صریح است.

طنز انتقادی وقتی شکل می‌گیرد که همیشه در عین باوری که به حرف خودمان داریم، ته دلمان بلرزد که شاید هم اشتباه می‌کنیم؛ طنز انتقادی واقعی از همین‌جا راهش را از طنزی که قصدش صرفاً ملوث کردن است جدا می‌کند؛ طنز انتقادی از ریشخند خود نیز ابایی ندارد. در طنز انتقادی همیشه تردیدی هول‌انگیز نهفته است؛ چیزی که طنزهایی از جنس طنز امپراتور کوزکو در شاهنامه‌خوانی‌اش نشانی از آن دیده نمی‌شود.

همچنین فرسنگ‌ها فاصله است بین طنزی از جنس شاهنامه‌خوانی امپراتور کوزکو و نقد کسی که چه‌بسا ته متنی کهن را هم در نیاورده باشد اما ضروری ببیند برای طرح مسأله‌ای در زمانه‌اش یقۀ آن متن را بگیرد، مثل احمد شاملو که در سخنرانی معروف و جنجالی دانشگاه برکلی، یقۀ فردوسی را گرفت و داستان ضحاک را نقد کرد و آن را، متأثر از دیدگاه علی حصوری، از منظری متفاوت تحلیل کرد. البته که شاملو خود نیز بابت آن سخنرانی، سخت مورد نقد قرار گرفت از این بابت که اسطوره و تاریخ را خلط کرده است. شاملو دنبال طرح بحثی طبقاتی در نقد داستان ضحاک بود؛ گیریم، از سر وقت‌شناسی‌ای که همیشه برای جنجال‌آفرینی داشت، خواسته بود در فرصتی که گیر آورده بود سوژه‌ای ناب را برای جنجال رو کند و ضمناً آبی هم در خوابگه مورچگانی بریزد که ملی‌گرایی را با سلطنت‌طلبی یکی می‌انگاشتند.

سال‌ها پیش از شاملو، بهرام بیضایی در برخوانی «اژدهاک» داستان ضحاک را به‌نحوی از منظر خود ضحاک بازنویسی کرد که حاصلش روایتی انتقادی شد که ضحاک آن چندان بی‌شباهت به ضحاک شاملو نبود. بیضایی اولین نسخۀ اژدهاک را در حوالی بیست‌سالگی نوشت. چنان نثری از یک جوان نوزده یا بیست‌وخُرده‌ای ساله نشان می‌دهد که به نسبت سن‌اش اِشرافی شگرف بر ادبیات کلاسیک داشته و خوب توانسته از پس کار برآید. بیضایی بیش و پیش از شاملو ته شاهنامه را درآورده بود و این از شکل عمیق مواجهۀ نقادانه‌اش با اسطوره‌ها پیداست. او چند نمونه از مدرن‌ترین روایت‌ها از اسطوره را نوشته و نگاه اسطوره‌باور را هوشمندانه نقد کرده است. در برابر کار بیضایی، نقد شاملو سطحی می‌نماید اگرچه به هر حال نقد است نه لودگی و فحش صرفاً برای لایک‌گرفتن. ناگفته نماند که در دوران پیشالایک هم بوده‌اند کسانی که برای لایک‌گرفتن به سبک و سیاق زمانه خودشان دست به هر کاری می‌زدند و در مقابل آن‌ها، کسانی که در جنجال‌آفرینی، پخته‌تر و به‌قاعده‌تر پیش می‌رفتند، جوری که اگر هم لغزشی در کارشان پدیدار می‌شد، آن‌قدر اعتبار داشتند که یکسره با آن لغزش به باد نروند و رسوای خلایق نشوند. شاملو از دستۀ دوم بود. قضیۀ فردوسی‌اش البته فراموش نشد اما دستاوردهای دیگرش، خصوصاً در شعر، چنان بود که هرکس امروزه می‌خواهد ماجرای فردوسی را رو بیاورد و به‌بهانه‌اش به شاملو بتازد، مجبور است این را هم قبلش بگوید که «البته شاعر خوبی بود» اگر هم نخواهد لقب «بزرگ» را به کار ببرد، چون شخصاً معتقدم آن‌ها که هنوز حرف شاملو که می‌شود قضیۀ فردوسی را عَلَم می‌کنند، نیمچه‌ریگی به کفش دارند.

محمد قائد در جُستارش درباره شاملو می‌گوید که شوخی‌های شاملو با «شاهنامه» در جمع‌های خودمانی برایش مفرح بوده اما برای کشاندن همان شوخی‌ها به عرصه عمومی و طرح بحثی جدی براساس آن‌ها باید اول موضوع را قدری سبک‌سنگین کرد و بی‌گدار به آب نزد. واقعیتش هم این است که بعضی حرفها در حد شوخی و بگوبخند محفلی، خوشمزه‌اند و اسباب تفریح اما وقتی بی‌محابا عمومی شوند، کار بیخ پیدا می‌کند.

شخص دیگری که فردوسی را می‌کوبید اما چون بعدتر از شاملو در مرکز توجه قرار گرفت، حمله‌اش به فردوسی هم دیر کشف شد، ابراهیم گلستان بود. گلستان، هم در کتاب «نامه به سیمین» و هم در نامه‌ای به نادر ابراهیمی، به فردوسی حمله‌هایی سخت کرده است. حسن کامشاد هم در خاطراتش نقل می‌کند که شبی گلستان شروع کرده بوده به حمله به فردوسی و «شاهنامه» که شاهرخ مسکوب عصبانی می‌شود و با جمله‌ای کوبنده جوابش را می‌دهد.

اما بسیار قبل‌تر از همۀ این‌ها طنزپرداز بزرگ قرن هشتم، عبید زاکانی، در رساله معروف «اخلاق‌الاشراف» نقیضه‌ای بر «شاهنامه» نوشت که اخوانِ شیفتۀ «شاهنامه» هم آن را در کتاب «نقیضه و نقیضه‌سازان» آورده است. ناگفته نماند که مواجهۀ عبید با «شاهنامه» شاید در نگاه اول، بیش از همۀ مواجهه‌های نقادانه با شاهکار فردوسی به کارِ زینب موسوی شبیه باشد، البته اگر فقط به ظاهر بسنده کنیم و ورطۀ عمیق میان این دو را نبینیم که اگر ببینیم در خواهیم یافت که فرق‌شان زمین تا آسمان است و هیچ ربطی به هم ندارند. نبوغ در جزئیات پنهان است وگرنه دو اثر سطحی و عمیق در کلیات می‌توانند به هم شبیه باشند. عبید در «اخلاق‌الاشراف»، در آن چند بیتی که به طنز در وصف رستم می‌آورد و نیز بخشی که به نثر همراه آن می‌کند، دارد رسم زمانه یا به‌قول خودش «مذهب مختار» را نقد می‌کند و به شیوه‌ای کنایی و آیرونیک بر آن‌چه «مذهب منسوخ» می‌نامد و منظورش رسوم کهن است، افسوس می‌خورد و اخلاقیات مرسوم و حاکم زمانه‌اش را مورد هجوی گزنده قرار می‌دهد؛ در این نقطه است که «مثلاً طنز» امپراتور کوزکو نه هم‌سنگ طنز انتقادی عبید، که به موضوع این طنز انتقادی بدل می‌شود. اگر نقد عبید را به امروز بیاوریم و از ورای آن در زمانه‌ای باریک شویم که همه‌چیز در آن وارونه و شوخی به ابزاری برای لوث‌کردن طنز و به محاق بردن طنز انتقادی بدل شده است، می‌بینیم که طنز عبید می‌تواند به‌مثابه نقدی بر «مثلاً طنز» امپراتور کوزکو باشد؛ یعنی طنز تیز انتقادی علیه طنز رقیقی که دست به کار بازتولید رسم رایج است نه مشغول نقد آن. عبید در «اخلاق‌الاشراف» تکرار کُمیک اسطوره را در عصری که رستم‌صولتان خود را رستم جا می‌زنند روایت کرده است. طنز امپراتور کوزکوز اما نه نقدِ عیبِ زمانه که خودِ عیب است و نمود روزگاری که نقد به فحاشی تبدیل شده و به قول محمد مختاری، دریده‌گویی جای روشن‌گویی را گرفته است. از همین رو من جنس شوخی امپراتور کوزکو را از جنس جوابی می‌بینم که سلطنت‌طلبان در پاسخ به نقدهای ساعدی بر دوران پهلوی با قبر او کردند. البته زینب موسوی خود مدعی‌ست که قصد داشته شاهنامه را با شوخی و به زبان امروزی برای نسل جدید تعریف کند. کار او اما کوچکترین شباهتی به روایت خلاقانه و طنزآمیز سیلور استاین از «هملت» ندارد و حتی خنده‌دار هم نیست اگر سلیقه مخاطب با طنز ظریف و نقادانه و هنرمندانه پرورش یافته باشد.

تقصیر البته آن‌قدرها هم که به نظر می‌رسد با شبکه‌های اجتماعی نیست. میانمایگی و کسب شهرت به هر قیمتی در همۀ اعصار، از عصر عبید و پیش از عبید تا این زمانه، همیشه رواج داشته و فقط شکلش فرق می‌کرده است.

علی شروقی

منبع: ایبنا

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلید مقابل را فعال کنید

مؤسسه پژوهشی میراث مکتوب
تهران، خیابان انقلاب اسلامی، بین خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، شمارۀ 1182 (ساختمان فروردین)، طبقۀ دوم، واحد 8 ، روابط عمومی مؤسسه پژوهی میراث مکتوب؛ صندوق پستی: 569-13185
02166490612