- مؤسسه پژوهشی میراث مکتوب - https://mirasmaktoob.com -

انستیتو پاستور ایران؛ تعلقی مشترک برای همه ایرانیان

هو الخالق الباری المصور المحیی الباعث

 

سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل                         بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران

 

شش جلد کتاب از انستیتو پاستور ایران دارم، تاریخچه، دستاوردهای علمی، زندگینامه مارسل بالتازار، خاطرات دکتر مهدی قدسی، کتاب پاستور در گذر تاریخ که برای جشن صد سالگی انستیتو گردآوری شد و هیچ‌وقت فرصت یک رونمایی و جشن را به خود ندید و  همکارانی که در صد سالگی انستیتو پاستور ایران، شبانه روز در حال خدمت رسانی از تشخیص تا تولید واکسن کرونا برای بزرگترین همه‌گیری دنیا در سده اخیر، بودند. اولویتی که از حلاوت یک جشن در این نبرد ویروس‌ها در دنیا مهمتر بود. امشب همه کتاب‌ها رو چیدم و دارم ورق میزنم، عکس‌هاشو نگاه میکنم، گاهی چشمم لابلای صفحات خطوطی را میخواند، حلقه اشک که چشمم را تار می‌کند، میزنم صفحه بعد.

چشمهام رو میبندم و میرم به آبان 1385 اولین روزی که وارد انستیتو پاستور ایران شدم، برای مصاحبه کاری. از راهرو که میرفتم سمت حوزه ریاست به قرنیزها نگاه میکردم، خدای من کاشی‌ها انحنا دارند. استاندارد کارخانه‌های غذایی و دارویی برای تمیز ماندن گوشه راهروها. چطور داده بودند کاشی گرد بسازند؟! گیج‌های (Gage) اندازه‌گیری فشار رو ببین مال چه سالیه؟ تابلوهای بخش‌ها به زبان فارسی و فرانسه. بخش هاری)رفرانس سازمان جهانی بهداشت(، بخش ریوی، بخش ایدز و هپاتیت. از راهرو وارد میشم، یک تابلوی بزرگ از لویی‌پاستور که دستش کمی داخل کتش و روی شکمش. انگار با ابهتش میگفت خوش اومدید. میپیچم داخل محوطه ریاست، اما شاهکار اصلی همینجاست. خدایا این فرشه یا کاشی. بعدها دکتر احمد فیاض عزیز که افتخار داشتم مدتی هم اتاقشان باشم، برام تعریف کرد که طرح این کاشی‌ها به شکل فرش رو، خود پروفسور بالتازار داده بود و کاشی‌ها رو از اروپا آورده بودند. اندازه قطعات تقریبا مربع های دو سانتی. حتی همان کاشی‌های انحنا دار راهروها و کاشی‌هایی که هر ازگاهی روی دیوار میدیدی که از داخل خود کاشی چیزی شبیه میخ بود، برای آویزان کردن لباس. درهای اتاق‌ها چوبی که قسمت وسط در چرمی که با دوخت و دکمه‌های چرمی طرح لوزی به در داده بودند. چقدر جزئیات خدای من. اینجا اداره است یا موزه؟!

برمیگردم به کتاب‌ها، امشب در تاریخ سیر میکنم. پاییز سال 1298، دنیا تازه از جنگ جهانی اول نفس کشیده. هیاتی از ایران، برای شرکت در کنفرانس صلح پاریس رفته‌اند و در جنب کنفرانس با رئیس انستیتو پاستور فرانسه دیدار می‌کنند و در زمستان 1298 موافقت تاسیس انستیتو پاستور ایران به عنوان دهمین عضو این شبکه انجام می‌شود. میرزاعبدالحسین فرمانفرمائیان که در شکل‌گیری همین دیدار و این پیشنهاد نقش مهمی داشت، زمینی وقف می‌کند و در سال 1299، پاستور تهران متولد می‌شود. ژوزف منار (Joseph Mesnard) اولین رئیس انستیتو پاستور ایران در سال 1299 (1920). عکس روسای انستیتو پاستور ایران رو تا 1405 نگاه میکنم و می‌شمرم، 27 دوره ریاست توسط 25 نفر از بهترین‌ دانشمندان سلامت (2 نفر، دو دوره ریاست داشتند). کتاب‌ها رو بازم ورق میزنم، میخوام بیشتر عکس ببینم و ساختمان‌ها رو با شکل امروزی مقایسه کنم. امروزی که نه! با چند هفته پیش. دوباره حلقه اشک نمیذاره قشنگ صفحات رو ببینم. چشمامو میبندم، یاد خاطره‌ای میفتم که دکتر احمد فیاض عزیز که مدتی توفیق داشتم هم اتاقی باشیم، برام تعریف کردند. دکتر فیاض که از قلیل پژوهشگرانی بودند که با پروفسور بالتاز کار کرده بودند، میگفتند عصرها قبل از رفتن، همه روسای آزمایشگاه‌ها موظف بودند گزارش کاری از روز کاری خود بنویسند و روی میز کار بگذارند. شب‌ها بالتازار، که منزلش هم داخل انستیتو بود، یکی یکی به بخش‌ها سر میزد و گزارش‌ها رو میخوند و نکات رو با رنگ دیگه روی کاغذ می‌نوشت. صبح که مدیر مربوطه میومد هم بازخورد گرفته بود و هم برنامه کاری روز جدیدش مشخص بود. من این درس مدیریت رو کجا می‌تونستم یاد بگیرم. روی دیوار اتاقم عکس دونفره‌ای از شارل دوگل و بالتازار بود که زمان بازدیدش از ایران در سال 1342 گرفته شده بود. یک نسخه هم از کتاب خاطرات دکتر قدسی داشتم که از سری اول چاپ و اصیل بود. گاهی با دکتر فیاض ورق میزدیم و ایشون از خاطرات میگفتند. بعدها که مدتی در اون اتاق ساکن نبودم، بعد از برگشتم نه از اون عکس خبری بود و نه از اون کتاب که بنظرم محققی برده بود و پس نیاورده بود!

برمیگردم به کتاب‌ها و مرور عکس‌ها. هر روز صبح از این محوطه و حیاط و ساختمان‌ها و راهرو‌ها رد می‌شدیم تا برسیم به اتاق‌هامون. گاهی همکاران چند قدمی هم‌مسیر می‌شدند و هم‌کلامی صبحگاهی. بعد از ساختمان بالتازار (بیوتکنولوژی) میرسید به چهارراه چه‌کنم! این اصطلاحی بود که متداول بود بین‌همکاران. از اینجا هر کس می‌رفت سمت بخش خودش. یکی باید میرفت اون انتها تو دالان‌های پرپیچ و خم ایمونولوژی و قارچ شناسی، شایدم واکسیناسیون. یکی سمت ساختمان قرمز رنگ بالتازار که بیوتکنولوژی بود، یکی سمت راست، بانک سلولی، هاری، هپاتیت، میکروب شناسی، فارماکولوژی یا از اونجا تازه باید وارد در حیاط پشتی می‌شد، استخر کوچیک و درختان زیتون و اون انتها ساختمان پروفسور شمسی‌پور و بخش تخصصی سل و ریوی. یکی هم از سر چهار‌راه باید میرفت استخر بزرگ پاستور رو دور میزد و میرفت سمت واحد‌های اداری و مالی و پشتیبانی یا در طبقه دیده‌بانی، روابط عمومی. یادش بخیر تا قبل همین سالهای کم‌آبی، استخر همیشه پرآب بود. ماهی گلی‌هایی که گاهی نیم متر هم می‌شد! و 14 فروردین که همکاران ماهی‌های عیدشون رو میاوردند و می‌نداختند تو استخر. البته به سنت سالهای خیلی دور، چند سالی هم ماهی‌ها به حوض دیگر انستیتو منتقل شدند و عصرهای گرم تابستان آقایان می‌رفتند برای شنا که بعدا به هزار و یک دلیل تعطیل شد. چند سالی هم که هوا خوب بود، افطاری سالیانه دور استخر روی زمین فرش می‌شد، اما سالهای دیگه در رستوران. راستی چقدر رستوران عوض کردیم، آخرش هم برگشتیم به همان ساختمان قدیمی. گاهی به شوخی یادآوری میکردیم که این ساختمان اصطبل بوده! ولی خوب بعدا رستوران شده بود. گچ‌بری‌های مدل دهه 60. مراسم عروسی چند همکار قدیمی هم همینجا بوده. پاستور برای همکاران واقعا در حکم خانه بود و ازدواج داخلی هم گاهی انجام می‌شد. بماند که سال‌هایی هم می‌گفتند سفارت اردبیل در تهران! روبروی رستوران، ساختمانی که با چه خون دلی برای آزمایشگاه مرجع کووید ساخته شد، تجهیزاتی که به سختی در تحریم‌ها خریداری و وارد ایران شد. راستی همیشه چقدر برای خرید مواد و دستگا‌ها چالش داشتیم و انصافا هر رئیس و معاونی می‌آمد دغدغه داشت که از فناوری روز دنیا عقب نمانیم. مراقب دستگاه‌های قدیمی باشیم. یادم میاد دستگاه‌هایی بود روش نوشته بود 1970. چاره نداشتیم، در این گرانی و تحریم بیرونی و مسیر‌های پرچالش باید مراقب می‌بودیم. اما چقدر با همین تجهیزات در انستیتو پاستور ایران دانشمند و محقق تربیت شد. بهترین‌های ایران؟ نه فقط. بهترین‌های دنیا. چه آنها که در پاستور ماندند، چه آنها که منشا خیر صنعت زیست فناوری کشور شدند و تولیدات دانش بنیان بومی، بلاخره یکجایی گذرشان از پاستور گذشته بود، چه آنها که در دنیا نام‌آفرین شدند. کدامشان را نام ببرم که دیگری از قلم نیفتند. از دکتر احسان مصطفوی که شد اولین رئیس پاستوری انستیتو، که یادم می‌آید آقای دکتر ملک‌افضلی از همان دهه 80 و بدو ورود دکتر مصطفوی این را در ناصیه‌اش دیده بود. روزی در پایگاه اکنلو (همدان) که آجر آجرش را ایشان با جان و دل احیا کرده بود وقتی با عشق تمام داشتند توضیح میدادند، دکتر ملک افضلی (عضو هیات امنا)، گفتند من در آینده ایشان یک رئیس شایسته برای پاستور می‌بینم. از دکتر فریدون مهبودی بنویسم که حالا دیگر پدر صنعت زیست فناوری کشور است و کارآفرینان این صنعت یا فارغ التحصیل پاستور بوده‌اند یا شاگردی ایشان کرده‌اند. از دکتر علیرضا خادم بنویسم که حضورش افتخاریست در سازمان جهانی بهداشت و سالها مسئولیت مجتمع تولیدی انستیتو را برعهده داشت. کاش شروع نمی‌کردم به نوشتن اسامی. هر اسمی را که الان ننوشتم و دلم می‌خواهد بنویسم، کتابیست و قصه‌ای که اگر بنویسم می‌شود مجلد چند جلدی مشاهیر ایران. شش کتاب که هیچ، شصت کتاب باید بنویسم از پاستور و پاستورین‌ها.

“کتاب انستیتو پاستور ایران از نگاه مارسل بالتازار” را می‌بندم، عکس روی جلد ساختمان قدیمی. دوباره یادم می‌افتد چرا امشب این کتاب‌ها را آوردم و نشستم خاطره بازی تا آرام شوم. در همین چند هفته این تاریخ عمیق که بیش از یک قرن قدمت دارد، از گزند دشمن امریکایی و صهیونی در امان نماند و سه بار در حملاتی که نمیدانم چه واژه‌ای انتخاب کنم که انگار کن واژه‌ای برای این درجه از سبعیت هنوز ساخته نشده، در امان نماند و ابتدا آسیب و خسارت و اما بعد تخریب جدی. روی گوشی عکس‌های بعد از بمباران را بارها نگاه میکنم، با انگشتم روی صفحه می‌کشم تا تصویر بزرگتر و واضح‌تر شود، ببینم جایی هست سالم باشد. درختان انجیر، خرمالو، زیتون. راستی اون لحظه که صدای مهیب بمب‌ها می‌آمد طوطی‌های قشنگ روی درخت‌ها کجا بودند؟ نکند ترسیده باشند. کاشی‌های با طرح فرش ساختمان قدیمی، کتابخانه سالن ابن‌سینا، مسجد قشنگ پاستور با دو مناره نقلی….

هدف قرار دادن انستیتو پاستور ایران، عضوی از شبکه بین المللی انستیتو پاستورهای جهان که حتی خیابان و میدان آن محدوده نیز به همین نام مزین است، نه اشتباه در شلیک است و نه گزارشی از کاربری غیر از خدمات و تحقیقات سلامت. بله، کاملا تعمدی است. برای دشمنی که بر موج ناآگاهی ناشی از تاریخ نخوانی سوار شد تا هویت ایرانیان را از ایران جدا کند. وجود هرگونه مظاهری از تاریخ که برای کسی یادآور عظمت، قدمت، توانمندی و خودباوری باشد و انگیزه‌ و امیدی برای ادامه راه علمی گذشتگان که بر شانه‌های آنها ایستاده‌ایم، هدفیست مهم برای پاک کردن تاریخ. و امروز این میراث، این سرمایه ملی و انسانی، زیر آوار خشونت بمباران شد. این روزها تمرین کرده‌ایم هم برای اینکه خودمان صبورتر باشیم و هم دشمن شاد نشویم، هر لحظه و هر ساعت بعد از بمباران بگویم، بهترش را می‌سازیم. گاهی هم ته دلمان آرام می‌گوییم با کدام منابع در چه زمانی؟ گاهی در دلم می‌نشینم روبروی هم‌وطنی که به دشمن تمنا کرد: کمک! بزن! و بلند فریاد میزنم: عزیز من کمک از چه کسی؟ بزند؟ چه چیزی را؟ بیا برگردیم عقب. بیا باهم حرف بزنیم و با غریبه درد و دل خانه نکنیم. کاش بشود از وسط تیغ برگردیم عقب‌تر اینجا پاهایمان زخمی شده، برگردیم لبه تیغ، نه حتی کمی عقب‌تر. کاش این میانه را برای گفتگو گسترده‌تر میساختیم. بگذرم، نمیدانم باز دوباره فرصت گفتگو خواهیم یافت، یا فرصتی را خواهیم ساخت. به دنبال اشتراکاتمان بگردیم. راستی همه ما یک خاطره مشترک از انستیتو پاستور داریم. بازویمان را نگاه کنیم، بله جای واکسن سل. همه ما ایرانیان حداقل یک مولکول از انستیتو پاستور در بدن داریم. شاید این همان علقه مشترک ما به میراث کشور باشد. روزی او ما را نجات داد و امروز ما باید او را.

یاد این جمله از بالتازار می‌افتم که در ذیل تصویری از خودش دیدم و هربار پایان یک ارائه و سخنرانی در اسلاید آخر می‌نویسم، نوشته بود: “هرچه شرایط سخت‌تر می‌شود، میل من برای مبارزه بیشتر می‌شود“. بله آقای بالتازار، این قاعده تعلیم و تربیت همه پاستورین‌ها در همه پاستورهای جهان است، ما ساخته می‌شویم برای روزهای سخت. این سختی چه مبارزه با طاعون باشد، چه ویروس کووید و چه مبارزه با خطرناک‌ترین موجودات روی زمین که حتما میدانستند کجا را تخریب کردند. بله ساختمان‌های ما را خراب کردید، تجهیزات ما در آتش سوخت، شاید برگ‌هایی از کتاب‌هایمان صفحاتش پاره شد اما داستان انستیتو پاستور در تاریخ ایران باقیست. ما پاستورین‌ها زنده‌ایم، مصمم‌تر، بااراده‌تر می‌سازیم. قوی بودن در زمان چالش‌ها، بیش از صد سال است که در سلول‌های ماست. ما در تاریخ خوانده‌ایم که انستیتو پاستور در دوران جنگ جهانی دوم هم تنها ماند، بی‌کمک خارجی، اما زنده ماند به همت همین ایرانیان. یادش بخیر دکتر ملک‌افضلی در جلسات هیات امنا همیشه می‌گفتند، اصلا محقق پاستوری باید همیشه کفشش خاکی باشه، باید تو فیلد باشه. بله همیشه در میدانیم. با دانشی که در ذهن‌هاست، تعهدی که در دل‌هاست، و ایمانی که به ساختن داریم.

امروز در اسلاید اول سازندگی می‌نویسیم:

هرچه شرایط سخت‌تر می‌شود، میل ما برای مبارزه بیشتر می‌شود.

 

چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت           باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران

 

میترا امین‌لو

فرزند انستیتو پاستور ایران

13/01/1405

 

در ادامه تصاویری مرتبط با مؤسسۀ پاستور را می‌بینید.

[1]

مارسل بالتازار – آخرین رئیس فرانسوی پاستور
[2]
لوئی پاستور
[3]
عبدالحسین میرزا فرمانفرمائیان
[4]
کتابخانه پاستور
[5]
وقفنامه پاستور و عبدالحسین میرزا فرمانفرمائیان
[6]
عکس هوایی ساختمان انستیو پاستور در زمان تاسیس
[7]
بالتازار و عبدالحسین میرزا
[8]
موزه بالتازار در پایگاه اکنلو پاستور (همدان)
[9]
بالتازار در حال گرفتن موش
[10]
دکتر صبار فرمانفرمائیان (پسر عبدالحسین میرزا) که مدتی رئیس پاستور بود و واقف ملک تجریش پاستور (پائین تر از میدان قدس)
[11]
رمی و سوزان فرزندان بالتازار که چند سال پیش به ایران آمدند
[12]
بالتازار کنار تعدادی همکاران در مأموریت
[13]
بالتازار و شارل دوگل
[14]
همه رؤسای انستیتو پاستور در یک قاب
[15]
افتتاح مجتمع تولیدی پاستور بزرگترین خط واکسن خاورمیانه
[16]
سردر پاستور
[17]
[18]
عکس از محوطه انستیتو پاستور

 

 

[20]
[21]