سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – عبدالکریم جربزهدار، پژوهشگر و مدیر انتشارات اساطیر: چند سال پیش، در حاشیه همایشی که برای تجلیل از حکیم نظامی گنجوی در تبریز برگزار شده بود، توفیق یافتم به دیدار استاد فقید دکتر منوچهر مرتضوی بروم. آن روزها اعلام کرده بودند که استاد کسی را به حضور نمیپذیرد و حتی در شهر نیست؛ اما لطف ایشان شامل حال بنده شد و نشست ما که قرار بود دیداری کوتاه باشد، از ساعت سه و نیم بعدازظهر آغاز شد و تا ساعت دو نیمهشب به طول انجامید. مجلسی چنان شیرین و آکنده از معارف که فراغت از آن از هر شهدی گواراتر بود. فرداشب، استاد مرتضوی تلفنی جویای احوالم شد و با همان طمأنینه و مهر استادی پرسید: «فلانی! یادم رفت بپرسم دیشب شام خوردی یا نه؟» گفتم: «آقا، خوانِ معرفت مجلس شما چنان پربار بود که گرسنگی از یاد رفت.»
در آن گفتوگوی شبانه، سخن از بزرگان فرهنگ ایران به میان آمد؛ از عصر شادروان حکیم محمدعلی فروغی و آن نسل نخستین که تمام زندگیشان «عشقبازی با علم» بود؛ زیستی عاری از تعلقات مادی و فارغ از گرفتاریهای ماشینیسم امروزی. استاد مرتضوی در آنجا تعبیری بسیار رسا و تکاندهنده به کار برد و از آن نسلِ بیبدیلِ نخستین با عنوان «عصر دایناسورها» یاد کرد – نسل غولآسایانی که دیگر تکرار نمیشوند. سپس فرمود نسل دوم، امثال عباس اقبال آشتیانی بودند و نسل سوم، بزرگانی چون عبدالحسین نوایی و استاد دکتر عبدالحسین زرینکوب. و من همانجا در دل صحه گذاشتم که استاد زرینکوب، بهواقع از همان تبارغولآسای ادب و از بزرگمردان ماندگار «عصر دایناسورها» بود.
اگر بخواهم منش، منزلت علمی و ابعاد گوناگون شخصیت این ادیب فرزانه را در چند خوان و محور اساسی تبیین کنم، باید به حوزههایی اشاره ورزم که شاید کمتر بدان پرداخته شده است:
۱. یک عمر متعلمی
زرینکوب از همان روزگاری که قدم در مکتب و مدرسه نهاد، همزمان «متعلم» بود و «معلم»؛ و این ویژگی متعلم بودن و اشتیاق بیحد برای آموختن را تا آخرین لحظهای که نفس میکشید، لحظهای از دست نداد. تمام اندیشه، فکر و ذکر او این بود که بخواند تا چیزی بیاموزد و در آن پهنه شگفتانگیز اطلاعاتش، چیزی به دیگران بیاموزاند.
۲. استغنای طبع بیمانند
نخستین و برجستهترین صفت زرینکوب، استغنای طبع والا و عزت نفس شگفتانگیز او بود. در اوج عسرت و در روزگارانی که به سبب برخی بیمهریها و کم لطفیها خانه-نشین شده بود، این استغنای روح چنان چون زرهی پولادین گرد او را گرفته بود که هیچکس نمیتوانست با نگاهی خریدارانه یا از سر ترحم به او نزدیک شود. او هرگز و در هیچ نقطهای از زندگی، کوچکترین توجهی به امور مادی نداشت.
به یاد دارم در سال ۱۳۶۴، استاد فقید محمدابراهیم باستانی پاریزی که از سوز و شور من برای چاپ آثار ملّی باخبر بود، گفت: «تو که اینهمه تلاش میکنی، چرا سراغ همشهریات نمیروی؟» اشارهاش به دکتر زرینکوب بود که آن روزها در خانه اش در خیابان سنایی که به منزله دفتر کارش بود مستقر بود و از دانشگاه و محافل رسمی گسسته. من راهی خانه ایشان شدم. در آن روزگار که تورم و اقتصاد شرایط خاص خود را داشت، چکی به تاریخ روز به مبلغ ۱۰۰ هزار تومان (که در آن زمان رقمی بسیار قابل توجه بود) کشیدم و پیشکش استاد کردم و گفتم: «استاد! من آمدهام تا انتشار مجموعه آثار شما را در انتشارات اساطیر آغاز کنم. این مبلغ هم پیشپرداخت است و بهتدریج از حقالزحمه کتابها کسر میشود.»
استاد با نگاهی نافذ به من نگریست و گفت: «میدانی شرایط من چگونه است؟ میدانی برخوردها با من چیست؟» گفتم: «بله استاد، میدانم و با علم به همه اینها آمدهام.» استاد دو نکته مهم مطرح کرد؛ نخست فرمود: «من با تو به عنوان جربزهدار قرارداد میبندم، اما انتشارات شما یک شخصیت حقوقی است؛ اگر فردا مدیرعامل عوض شد چه؟ من با آدم ناشناس قرارداد نمی بندم.» که اطمینان دادم پای همهچیز ایستادهام. نکته دومش درباره حق تالیف بود و فرمود: «این درصد، یک حرمت ظاهری برای مؤلف است و ترجیح میدهم سرم را بشکنم نرخم را نشکنم.»
اما سرانجامِ کار آن شد که به دلیل برخی موانع، موفق به چاپ آن آثار در آن مقطع نشدیم. من هرچه اصرار کردم که این مبلغ ۱۰۰ هزار تومان حداقل به عنوان امانت و قرضالحسنه نزد شما بماند، استاد با همان استغنای شگفتانگیز، ریالی از آن پول را نپذیرفت چک را پس داد. او حاضر نشد ریالی پول دریافت کند وقتی کتابی به زیر چاپ نرفته است. سالها بعد، در خلوت خود با روح استاد سخن گفتم و گفتم: «دکتر! حق با تو بود.» در روزهای پایانی عمر نیز توسط دکتر احمد رنجبر پیام فرستاده بود که مشتاق دیدار است؛ چرا که رابطه ما رابطهای روحانی و ورای معاملات سوقی و تجاری بود.
۳. دقت علمی و قدردانی و ارجاع به دیگران
صفت والای دیگر زرینکوب، حقشناسی و دقت علمی بینظیر او بود. اگر پژوهشگری – حتی جوانی گمنام – کاری خوب و ارزشمند انجام میداد و استاد از آن مطلع میشد، کوچکترین ابایی نداشت از اینکه رسماً اعلام کند از کار او استفاده کرده است. او این ارجاع را با سخاوت انجام میداد تا آن پژوهشگر را به ادامه راه تشویق کند.
زمانی که حقیر،مقالات علامه استاد قزوینی را در ۵ مجلد در انتشارات اساطیر گردآوری و منتشر کردم، عزیزی نقدی مفصل بر غلطهای چاپی و … آن نوشت و پیش یکی از نشریات معتبر آن روز برد. مدیر نشریه از چاپ آن امتناع کرد با این عنوان که «اگر این نقد را چاپ کنیم، جربزه دار را بزرگ کرده ایم!» اما جالب اینجاست که خودِ دکتر زرینکوب، در چند مورد که از این کتاب استفاده کرده بود ارجاع داده بود به کتاب عبدالکریم جربزه دار و صریحاً نوشت که من از مقالات علامه قزوینی منتشرشده توسط انتشارات اساطیر استفاده کردهام و به یاد دارم چندی بعد ار انتشار دیوان حافظ قزوینی به اهتمام اینجانب روزی دکتر پرویز اهور پیش من آمد و ضمن صحبت گفت: من در زمانهای اخیر پیش هرکدام از دوستان حافظ پژوهم که رفتم دو جلد از کتاب تو جلوی دستشان بود و از آن به دفعات استفاده میکردم. گفتم: دکتر اهور پس چرا نمیگویند و ارزش کتاب را نمینمایانند؟ گفت: برای اینکه نمیخواهند بگویند که کار تو بهتر است و تو را نمیخواهند مطرح کنند. اما دکتر زرین کوب بر خلاف جریان آب که تا امروز هم جاری و ساری است با این شیوه و طریق چند ده پژوهشگر در زمینه تاریخ و عرفان ایران را آشکار و نهان پرورش داد. این مناعت طبع و انصاف علمی در میان مدعیان امروزی نایاب است.
۴. نگاه پویا به نقد ادبی
دیدگاه علمی زرینکوب همواره در حال پویایی و تکامل بود. در نیمه دوم حیات علمیاش، نگاهی بس منتقدانه به موج تصحیح و چاپ دیوانهای متروک پیدا کرده بود. روزی به من فرمود: «من هیچ اعتقادی به این ندارم که برویم در کتابخانهها بگردیم و نسخه منحصربهفرد یا نایاب دیوانی را پیدا کنیم و به زیر چاپ ببریم. در تذکرهها نام ۱۰ هزار یا ۲۰ هزار شاعر آمده است، اما اکثر آنان فقط در حد همان یک سطرِ تذکره ارزش دارند.»
منطق استاد بر این اصل استوار بود که«شاعر اگر واقعاً شاعر باشد و حرفی برای گفتن داشته باشد، خودش، خویشتن را زنده نگه میدارد و نیازی به قیم و احیاکننده ندارد.» او مثال میآورد که فردوسی و شاهنامه از همان لحظه ولادت، راه خود را در میان مردم گشودند؛ سعدی و مولانا و حافظ نیز خود، خویشتن را در تاریخ زنده داشتند و نیازی به کشف و احیای تصنعی نداشتند.
۵. انقلاب در روششناسی تاریخنگاری:
زرینکوب در کتاب «تاریخ ایران بعد از اسلام» که توسط وزارت فرهنگ به چاپ رسید در مقدمه آن که خود رسالهای بینظیر و از شاهکارهای شاخص تحقیقات علمی میباشد و سپس همان رساله در مجله کتابخانه سلطنتی نیز با تجدیدنظر و افزونیهایی به چاپ رسید، انقلابی در شیوه مدققانه تحقیق در تاریخ به پا کرد. او در آنجا علاوه بر لزوم تسلط بر منابع اصلی (که بیش از ۲۰ اثر بنیادی را نام میبرد)، تسلط بر زبان عربی و مراجع بر تواریخ محلی، بر نکتهای بسیار حیاتی دست گذاشت که تا آن زمان مغفول مانده بود: اصالت دیوانهای اشعار به عنوان منبع معتبر تحقیقات تاریخی.
استاد با اصرار و ارائه مثالهای فراوان اثبات کرد که یک مورخ واقعی باید دیوانهای اشعار، مدایح، مراثی، قطعات و مادهتاریخها و حتی غزلیات هر دوره را بخواند؛ چرا که در خلال این سرودهها، حقایق اجتماعی، سیاسی و زوایای تاریکی از تاریخ نهفته است که در هیچیک از تواریخ رسمی و مسالک و ممالک یافت نمیشود. طرح این دیدگاه پیشرو در حدود ۸۰ سال پیش، نشان از ژرفابینی حیرتانگیز او داشت؛ هرچند هنوز هم کمتر مورخی حوصله و توان پیمودن این راه دشوار را دارد.
۶. طبع شعر
یکی از زوایای پنهان و کمترگفتهشده از زندگی زرینکوب، شاعر بودن و سرایش شعر طنز در دوران جوانی است. او در ابتدای راه، اشعاری بسیار استوار و نغز میسرود و از جمله، همکاریهای قلمی و ذوقی مستمری با مجله فکاهی «توفیق» داشت و اشعار طنزآمیز ایشان با نام مستعار در آن نشریه مرتب انتشار می یافت و چه خوب بود زمانی که مجله توفیق به قول خودش «تو- قیف» شد میآمد و آن اسامی مستعار را که شامل بزرگان و نامآوران شناخته شدهای میشد منتشر میکرد که متاسفانه نشد.
با این حال، استاد به فراست دریافت که رسالت اصلی او در عرصه پژوهش، نقد ادبی و تاریخنگاری است؛ از این رو با ایثار و خویشتنداری، «شعر را بوسید و کنار گذاشت» تا تمام توان خود را وقف تاریخ و ادب و عرفان ایرانی کند که این سه در اصل یکی بودند.
او حتی قصیده هم می گفت… شعری از او را که در مجله یغما به چاپ رسیده است یادآوری میکنم:
دانی اگر دست دهد چون کنم؟
زی فلکآیین شبیخون کنم …
شیشه رنگین فلک بشکنم
تا سر از این پنجره بیرون کنم
بردرم این پرده نیلوفری
ره به سراپرده گردون کنم
که جداَ شعر بلند مرتبه و قابل تاملی است. این شعر معروف به «عصیان» است که در سال ۱۳۳۲ در مجله «یغما» به چاپ رسید.
۷. تعصب بر «زبان معیار» در ایران فرهنگی
آخرین خوانی که باید بدان اشاره کنم، تعصب و حساسیت ملی استاد بر حفظ وحدت «زبان معیار» در تمام گستره ایران فرهنگی بود. زرینکوب مرزهای ادبیات فارسی را محصور در نقشه سیاسی امروزی نمیدید؛ بلکه پهنه آن را از سند و سمرقند، افغانستان و تاجیکستان تا ازبکستان، ارمنستان، گرجستان، آذربایجان، ترکیه و عراق میدانست.
یکی از شعرای خوب بروجرد برایم نقل کرد که روزی شعری محلی به لهجه بروجردی برای استاد خواندم. دکتر زرینکوب گوش داد و تشویقم کرد، اما حس کردم چندان خوشش نیامد. سپس استاد با همان حسن سلوک فرموده بود: «اینکه طبع شعر داری عالی است؛ اما نباید فراموش کنیم که فرهنگ ما باید در گستره ایران فرهنگی با یک زبان معیار سخن بگوید. اگر قرار باشد هر کس زبان لهجه بروجردی، لری، ترکی، گیلکی یا شیرازی را اصل قرار دهد، این منشور یگانه فرومیپاشد. زبان معیار ما باید تقویت و توسعه یابد تا تمام اقوام این گستره جغرافیایی یکدیگر را بفهمند.»
این نگاه راهبردی به زبان معیار – که در اندیشه بزرگانی چون کسروی، علامه قزوینی و دکتر محمود افشار نیز وجود داشت – در وجود زرینکوب با آرامش، متانت و دور از هیاهوهای رسانهای به عالی ترین وجه ممکن جریان داشت و او هر جا لازم بود با ارشاد و منطق، دیگران را مجاب به پاسداشت این امانت ملی میکرد.
کلام آخر
شادروان استاد دکتر عبدالحسین زرینکوب، بیهیچ اغراق، از آخرین بازماندگان شکوهمند آن «عصر دایناسورها» بود؛ مردی که از نخستین روزهای مکتب تا آخرین نفسهای حیات، طالب علم باقی ماند و کارنامهای ماندگار از شرف، استغنا، دقت علمی و عشق به فرهنگ ایران بر جای گذاشت.
روانش در شبستان ابدیت شاد و یادش در جریده فرهنگ ایرانزمین جاودان باد.
منبع: ایبنا


